تبليغاتX
چند (!) سکانس
چند (!) سکانس


زندگی آب روان است, روان می گذرد هر چه تقدیر من و توست همان می گذرد



می‌دانی، من د‌لم گرفته این روزها. بهانه ‌گیرم. بدخلقم. دلم تنگ شده و چاره‌ای جز صبر ندارم. یک‌ چیزی را از من قبول کن. صبر، هرگز چاره‌ی خوبی نیست. منظورم این است که چاره‌ ی بی‌چاره‌ کننده‌ ای است. دمار از روزگار آدم درمی‌آورد. تو فکر می‌کنی که تویی که داری صبر می‌کنی، اما ...
این است که من صبح‌ها بیدار می‌شوم و غر می‌زنم، کج ‌خلقی می‌کنم، هی بغض می‌کنم، هی گریه می‌کنم الکی. فیلم می‌بینم، گریه می‌کنم. کتاب می‌خوانم، گریه می‌کنم. گزارش کار می‌نویسم، گریه می‌کنم. یعنی می‌خواهم بگویم یک حال گریه‌کنان فین‌فین‌کنان بالیوودی‌ای دارم که بیا و ببین.
بعد همین من، یک ذره هم پشیمان نیستم. یک ذره هم حتی. یعنی تمام دیشب را هم که دراز کشیدم توی تخت و همین‌جوری که سیل اشک روان بود از خودم پرسیدم پشیمانی؟
نه.نبودم،‌ نیستم
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 19:6 توسط باران |



این شب‌ها دلم می‌گیرد ، دلم می‌خواهد که دل سیری اشک بریزم ولی افسوس که دو سه قطره بیش یاری‌ام نمی‌کند ؛ نمی‌دانم از آن که نیستی اینگونه‌ام یا از آن که هستی که قبل از بودنت در زندگی‌ام برای خود سرمست می‌پنداشتم که فقط و فقط یک ،‌‌ «یک» وجود دارد و بعد از بودنت ، هنگامه‌هایی که نیستی سخت دلتنگم و پرسان از خویش که آیا با من همدلی ؟! که آیا مرا می‌شناسی ؟! و هزاران هزار آیای دیگر که چون خوره‌ای بر جانم افتاده است ؛‌ نمی‌دانم ، ترسانم که شاید تو بند دل شده باشی که دلی که آرزوی پرواز داشت ، کم می‌پرد و پا در بند گونه ؛ با این حال دوستت دارم ؛ همیشه از زمانی که ... تا به امروز ، دوستت دارم و تا بی‌نهایت ، تا آنجا که وجودم در زمان سیر کند دوستت دارم …..

زمانی در گذشته نه چندان دور

+ نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 23:6 توسط باران |



دست خودت نیست
زن که باشی
گاهی دوست داری
تکیه بدهی...پناه ببری...ضعیف باشی
دست خودت نیست
............زن که باشی
گهگهاه حریصانه بو میکنی دستهایت را
شاید عطر تلخ و گس مردانه اش
لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد
دست خودت نیست
زن که باشی
گاهی رهایش می کنی و پشت سرش آب می ریزی
و قناعت می کنی به رویای حضورش
به این امید که او خوشبخت باشد
دست خودت نیست
زن که باشی
همه ی دیوانگی های عالم را بلدی
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 12:2 توسط باران |



برای ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمایت من رو بر نگرداند که من بی او هیچم. نیمه شب ها برایش دعا کردم اه کشیدم ولی او رفت و خدا گریه هایم را نشنید و ندید و دعا هایم را نشنید و مورد اجابت قرار نداد و او را برد و ان زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بریدم و های های گریستم و او رفت و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و امروز من او را برای همیشه از دست داده ام نه می توانم او را حس کنم و نه در آغوش بگیرم او رفت گر چه برایم همیشه ماندگار است
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 21:55 توسط باران |



به مامان حسودی می کنم. مامان خیلی کارها بلد است که من تا حد مرگ بهشان حسودی می کنم.مثلن؟ بلد است بافتنی ببافد. به نظر من رمانتیک ترین هدیه ای که یک زن می تواند بدهد ، بافتنی ست. حالا از بلوز و کلاه و شال گردن گرفته تا دستبند. از آن هدیه هایی نیست که بروی در مغازه و در کم تر از ثانیه ای بخریش و بپیچیش لای کاغذ کادو و تمام. فکر کن یک پلیور بافتنی چندتا گره دارد؟ هر گره را هم که سه ثانیه حساب کنی فکر کن چه ثانیه ها، چه دقیقه ها، چه ساعت ها، به عشق یک آدم گره زده ای ، فکر کن .
راستش را بخواهم بگویم، من حتی از آن دستبندهای ساده ی گره دار هم بلد نیستم درست کنم. یعنی بلدم هااا، ولی تسلط ندارم. برای همین زشت از آب در می آیند. من هم نیمه کاره رهایشان می کنم. چون زشت اند.
شما ... شمایی که حالا داری اینجا را می خوانی و ازخودت می پرسی پس دستبند مرا چطوری بافته بودی؟ می خواهم اعتراف کنم که دستبندت را من نبافته بودم. الکی گفتم خودم بافتم ، آن را از هندوستان برایت خریده بود. دلم می خواست وقتی دور مچت گره می زنمش بگویم که خودم بافتم و ...
دور مچت گره نزدمش هیچ وقت .
من آدم دروغ گویی نیستم در زندگی. بماند که یک چندسالی درمدرسه به اندازه موهای سرم به مدیر و ناظم و معلم ها دروغ گفتم!! اما خب آنها فرق داشتند. به آدم های خوب زندگیم که نمی توانم دروغ بگویم. آنها آدم های خوب زندگیم نبودند ...
تو اما بودی...هستی.
برای همین است که دارم اعتراف می کنم. دوست ندارم بذارمت کنار ناظم و مدیر و معلم های مدرسه. دوست دارم بدانی که من نبافته بودم. که بلد نیستم ببافم ...
و به مامان حسودیم می شود شدیددددددددددد
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 15:33 توسط باران |



شده چند روز از صبح تا شب به طرز لعنتي اي تصوير يك نفر جلوي چشم‌تان باشد؟ نه تصوير شفاف با تمام جزئيات ها. يك تصويرِ مبهم. مثل عكس‌هايي كه از سو‍‍ژه متحرك گرفته مي‌شود. كه انگار ردي از آن آدم در آن تصويرهست فقط. ردي از برق چشم‌ها، از سفيدي دندان‌ها، از ... . بعد اين تصويرِ مبهم،‌ يعني رَدِ اين آدم، انگار پشت پلك‌هايتان حك شده باشد. كه با هر چشم برهم گذاشتن، تداعي مي شود برايتان.
يعني يك جوري كه انگار طرف خودش را چپانده باشد در لحظه لحظه تان. كه انگار حضور دارد در امروزتان. انگار همين دور و برهاست، قدم به قدم، سايه به سايه، نفس به نفس در هواي شماست انگار. يك جوري كه احساسش كنيد. فقط احساسش كنيد، بي آنكه چيزي از قبلش يادتان بيايد.
بعد ديدي اين جور وقت ها موبايلتان را يك لحظه هم ميس نمي كنيد؟ كه همه اش منتظريد زنگ بزند. بعد ديدي خودتان هم نمي دانيد چرا منتظريد، بس كه او آدمِ زنگ زدن نيست. آدمِ حرف زدن نيست. آدمِ پلكيدن بي خودي نيست
بعد ديدي چقدر كسل مي شويد از اينكه بعضی ها هميشه قابل پيش بيني هستند؟ باز ديدي چقدر كلافه مي شويد از خودتان كه هيچ قابل پيش بيني نيستيد،‌ لااقل براي خودتان قابل پيش بيني نيستيد
شده اصلا؟

نقطه سرخط ...

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 22:34 توسط باران |



دلم شور میزند می ترسم صبح که از خواب بیدار شدم از قاب عکست هم رفته باشی .

از تو بعید نیست

.
.

این روزها غم برای خوردن بسیار دارم....تو دیگر برایم لقمه نگیر...!


+ نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 0:4 توسط باران |



باید فراموشت کنم / چندیست تمرین می کنم / من می توانم ! می شود ! / آرام تلقین می کنم /حالم ؟ نه ، اصلا خوب نیست ....تا بعد، بهتر می شود .... / فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم /من می پذیرم رفته ای  و بر نمی گردی همین ! / خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم / کم کم زِ یادم می روی / این روزگار و رسم اوست ! / این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم



+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 23:43 توسط باران |



می خواهی بروی ؟

پس بی بهانه برو  !

بيدار نکن خاطره های خواب آلوده را ...

صدايت همان صدا ، نگاهت نـاتـنی و دستهايت سرد است .

و من می دانم :

محبت ساختگیـت ،عشق دروغينت و چشمان پر فريبت

آخر روزی گرفتارت خواهند ساخت ...

  

هرگز گمان مکن که :

به سان قدیم بر گامهايت پهن می شوم

و التماست ميکنم که برگردی تا چشمانم را سايبان شوی !

نمی گويم تو کوه سرفرازی

نمی گويم درمانم در دستان توست

نمی گويم که چشمانم بعد از تو هرگز عاشق نخواهند شد !

نمی گويم که قلبم به تو محتاج است

نمی گويم که بی تو زندگی سراب است

که نفسهايم بی تو به شماره خواهند افتاد ....

 

 

نه محبت پول خرديـست در دستان تو

و نه من گدايی هستـم دست گشوده فرا روي تو !

نه ، نه عزیزم ، اين ممکن نيست !

چون وقارم همانند قلبم شکستـنی نيست ...

مي خواهی بروی ؟

اين راه ، اين هم تو  !

ولی حالا که می روی ،

پس نه حرفی بزن و نه چيزی بگو

ديگر حتی نگاهـم هم نکن !

نيست شو چون غريبه ها در مه و دود ....

دلبستـه چه چيزی بودی ، که نـتوانستی بگويی ؟

و اکنون در پی ديدن هزاران عيب منی !

مي خواهی بروی ؟ برو  ، بي بهانه برو


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 23:37 توسط باران |



من؟ من ایمان دارم که یک روزِ دور و دیر... در یک شهر بزرگ ابری زیبا... پراز آدم های غریبه مهربان... من و تو... با هم، و برای هم زندگی خواهیم کرد... من به رد پایم در زندگی تو ایمان دارم. من به خودم ایمان دارم. به تو و دستهای مهربانت، به گره انگشتان پهن مردانه ات، من به چشم های کوچک و نگاه عمیق تو ایمان دارم. پس من زندگی را می دوم تا آنجایی که تو مثل یکهویی ترین اتفاق دنیا برایم بیافتی و من از خوشی جیغ بکشم. می دانم که یک روز، یکجا به زندگی ام برمی گردی... من تا آن روز... من تا آنجا....

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 21:52 توسط باران |



وقت رفتن همه را می بوسید
به من از دور نگاهش را داد
یادگاری به همه داد و به من
انتظار سر راهش را داد
+ نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 11:42 توسط باران |



بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا
...
شکسته ام ولی برو ، بریده ام ولی بیا

چه گیج حرف می زنم ، چه ساده درد می کشم

اسیر قهر و آشتی میون آب و آتشم

چه عاشقانه زیستم چه بی صدا گریستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نیستم

تو را نفس کشیدم و به گریه با تو ساختم

چه دیر عاشقت شدم چه دیرتر شناختم

تو با منی و بی توأم ببین چه گریه آوره

سکوت کن سکوت کن، سکوت حرف آخره

ببین چه سرد و بی صدا ببین چه صاف و ساده ام

گلی که دوست داشتم به دست باد داده ام

بمون که بی تو زندگی تقاص اشتباهمه

عذاب دوست داشتن تلافی گناهمه

.

.

.

در زمستانی سرد با دلی رفته ز دست زیرلب می خوانم : کاش میشد به تو گفت که تو تنها سخن شعر منی ، تو نرو دور نشو از بر من ، تو بمان تا که نمیرد دل من!!



+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 22:48 توسط باران |



اي دل ساده بکش درد که حقت اين است
از زمانه بشو دلسرد که حقت اين است
هر چه گفتم مشو عاشق نشنيدي
حال همچو پائيز بشو زرد که حقت اين است
ديدي آخر دم مردانه به جز لاف نبود
بکش از مردم نامرد که حقت اين است

....

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 14:35 توسط باران |



تو نیستی اما من برایت چای میریزم . دیروز هم نبودی برایت بلیت سینما گرفتم . دوست داری بخند,دوست داری گریه کن و یا دوست داری مثل آینه مبهوت باش مبهوت من و دنیای کوچکم. دیگر چه فرق می کند مرا بخواهی یا نخواهی ...

من با تو زندگی می کنم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 18:26 توسط باران |



 
حالا که چمدانم را اين همه سنگين و بی‌کليد بسته‌ام


تازه می‌پرسی کجا، چرا، از چه سبب ...!؟

يعنی تو داستانِ دلبستگی‌های مرا


به همين چيزهای معمولی ندانسته‌ای، نمی‌دانی؟
.
.
.


لااقل يک بفرمایِ ساده، يک سکوت!
 
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 19:50 توسط باران |




دل من یک دوست می خواهد تا با او درد دل کنم .

از خوبی ها و بدی های پیش آمده بگوییم . با هم بخندیم و با هم گریه کنیم .

غم من , غم او باشد و شادیم شادی او .

دنبال چرا و چگونگی مسائل نباشد . کم و کاستی های من را مثل یک آرشیو

در خود جمع نکند تا به وقت لزوم !! مثل پتک بر سرم بکوبد .

دل من یک دوست می خواهد تا سر به روی شانه هایش بگذارم و از این کار

حسی از آرامش به من منتقل شود وگرنه که سر بر روی هر تخته سنگی می توان گذاشت .

دل من یک دوست می خواهد تا زمزمه های ذهنم را به او بگویم ,

آنچه را که نمی توانم به هرکه بگویم و بیم این را نداشته باشم

روزی مثل درسی که حفظ کرده آنها را در اختیار دیگران بگذارد .

دل من یک دوست می خواهد تا اگر می گویم چیزی بد است و نا به جاست

سعی نکند که حتماً آن را امتحان کند تا به نتیجه من برسد , حرفم را دربست قبول کند .

دل من دوستی می خواهد که اگر ناخودآگاه یادم رفت "صبح" را به او "به خیر" بگویم

خودش پیش دستی کند و من را شرمنده .

دلم دوستی می خواهد که با دیدنش گل لبخند از لبانم بشکفد و دلم را جلا دهد .

دل من دوستی می خواهد که برای با او بودن لازم نباشد بهانه بیاورم برایش .بی بهانه بشود با او بود.

دل من دوستی می خواهد که اگر دلتنگش شدم خودش زودتر از من به من زنگ بزند .

دل من دوستی می خواهد که غذا بی من از گلویش پایین نرود .

دل من دوستی می خواهد که مرامش من را بکشد .

دل من دوستی می خواهد که به این زودی ها از من سیر نشود و

بهانه های واهی برای پیچاندنم در آستین نداشته باشد .

دوستی می خواهم که با او دوسوی ریل قطار رابگیریم و برویم ,

حرف بزنیم و ندانیم که چقدر رفته ایم و کجا هستیم .

دل من دوستی می خواهد که حرمت نان و نمک را بداند . نمک را با نمکدان قورت ندهد

و تازه وجود نمکدان را هم کتمان نکند.

شاید که این چیزها کوچک به نظر بیاید ولی مفهوم بالایی دارد .

چه کنم , شاید دل من زیاده خواه است .

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 22:14 توسط باران |



 

پرسيد:چته؟ گفتم:دوستش دارم . گفت: پس کوش ؟ گفتم :دوستم نداشت .
قهقهه زد و رفت ....

بغضم شکست

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 20:43 توسط باران |



 

گفتم دوستت دارم ... و تو خندیدی و گفتی : ... کوچکی برای دوست داشتن .

ـ باشد...میروم تا بزرگ شوم

  فقط ... میترسم آنقدر بزرگ شوم که یادم برود روزی دوستت داشتم  :((

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 0:43 توسط باران |



 

باز هم به بهانه نوازش گونه هایم،لب‌هایم را به جنونی بی ابتذال کشاندی......!که آخر چه شود؟برای تو طعم بوسه بماند و برای من حسرت تمام سالهای نداشتنت؟.....چرا؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 20:1 توسط باران |



 

گوشه اي كز كرد ام و چشمانم را مي بندم و باز مي كنم. تازه معني يك چشم بر هم زدن را درك كرده ام
لحظه اي در كنارم هستي و لحظه اي دور دور...

نمیدانم این روزها نامت را با حروف بزرگ کدام الفبا می نویسی
که با نام کوچک صدایت می کنم و نمی شنوی ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 19:48 توسط باران |



 

حالا که آمده‌ای
هی دست و دلم را نلرزان و
هی دلواپسم نکن
اگر نمی خواهی بمانی بگو
بیابان‌های بی‌باران
منتظرم هستند ... بگو
+ نوشته شده در یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 19:53 توسط باران |



 

من از بازی 7سنگ بدم میآد ، میترسم اینقدر سنگ رو سنگ بذاریم

که بینمون دیوار بشه ، بیا لی لی بازی کنیم که تو هرجا رفتی

دوباره برگردی پیشم . باشه؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 21:23 توسط باران |



سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد.از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته ی تندیسی زیباست.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 23:0 توسط باران |



خیلی وقته فهمیدم قصه ما تموم شده                             دفتر قول و قرارای ما مهر و موم شده

خیلی وقته فهمیدم که دوست نداری شعرامو                   فکر تو جای ذیگه است وقتی میگیری دستامو

خیلی وقته میدونم فایده نداره موندنم                             هیچ دلیلی نیست دیگه قلبمو دست تو بدم

خیلی وقته میدونم اضافی ام تو زندگیت                         میرم و تنها میمونی تو شبای بی کسیت

خیلی وقته راضی ام با هر کی که میخوای باشی           خوش باشی با اون غریبه ای که میگه دنیاشی

خیلی وقته راضی ام ببینمت کنارشی                           برو راحتم بذار بچسب به اون که یارشی

خیلی وقته ندیدم تو چشم من نگاه کنی                       سر رو شونه های من درد دلاتو وا کنی

خیلی وقته ندیدم بهم بگی دوست دارم                         یا بگی جز تو تو دنیا هیچ کسی رو ندارم

خیلی وقته حاضرم برم مزاحمت نشم                           حیف که عشق تو نمیذاره اینو بهت بگم

خیلی وقته حاضرم سنگی نباشم جلو پات                     برم و راحت باشی تو شادیها و خنده هات

خیلی وقته میشینم بازم کنار پنجره                              زیر بارونای نم نم با یه دنیا خاطره

خیلی وقته که میگم برو من حرفی ندارم                       برو میفهمی یه روز که من چقد دوست دارم

امین حافظی  www.a16.blogfa.com

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 1:38 توسط باران |



دلت را بتکان،
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن…….
دلت را بتکان،
اشتباهایت تالاپی می افتد زمین ، بذار همان جا بماند ،
فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش …
...
قاب کن و بزن به دیوار دلت ……
دلت را محکم تر اگر بتکانی،تمام کینه هایت هم می ریزد….
و تمام آن غم های بزرگ…
و همه حسرت ها و آرزوهایت…..
محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد…..
حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد……
تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟!
خاطره ، خاطره ست باید باشد ... باید بماند…
کافی ست؟!!
نه هنوز دلت خاک دارد…یک تکان دیگر بس است..
تکاندی...؟؟!!
دلت را ببین! چقدر تمیز شد. دلت سبک شد!
حالا این دل جای * او* ست …
دعوتش کن ، این دل مال* او* ست
همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتاد …و حالا…
حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه،
مشتی خاطره و یک * او*...
خانه تکانی دلت مبارک
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 1:5 توسط باران |



چشمای آفتابگردون باز نگران از ابرا

داد میزنن این تنها طاقته دوری نداری

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 22:47 توسط باران |



 

هر چه بیشتر می خواهمت دورتر می شوی. برگرد...قول می دهم دیگر دوستت نداشته باشم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 1:14 توسط باران |



 

دیگر برای بدست آوردنت نمی جنگم !
به تکّدی قلبت هم نمی آیم !
دوستت دارم ،
فارغ از داشتنت.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 0:48 توسط باران |



 

پاهایش را که بگذارد این ور همه چیز تمام است..برمیدارم میبندمش به تخت و مجبورش میکنم قول بدهد که دیگر جایی نمیرود..
پاهایش را که بگذارد این ور برمیدارم میبرمش یک جایی ,آن بالاها,که خودم بلدم و خودش ,دورتا دورمان را آجر میچینم و آنقدر نگاهش میکنم تا ذره دره بمیرم..
پاهایش را که بگذارد این ور دست هاش را میگیرم توو دست هام و قفل میزنم به دست هامان که بی دست هاش نمانم باز..هی..
پاهایش را که بگذارد اینور مینشیم رووی صندلی کنار پنجره و تماشاش میکنم که راه میرود,حرف میزند,میخندد و قول میدهم که از زور سرخوشی و لوس بازی خودم را پرت نکنم تووی بغلش..
پاهایش را که بگذارد اینور..یک زنجیر میخرم..محکم ,کلفت..سنگین..زنجیرش میکنم به زندگیم..به روزمرگی م..
پاهایش را که بگذارد اینور این منه اخموی سر به هوای دمدمی مزاج ِ خل و چل را میگذارم توو کمد قاطی لباس زمستانی ها و میشوم یک منه آرام و خواستنی..
پاهایش را که بگذرد اینور زندگی ام را برمیدارم میچینم دانه دانه در مسیرش..
پاهایش را اگر بگذارد اینور .......

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 1:55 توسط باران |



 

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد…
دلم برای کسی تنگ است كه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد…
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد…
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد.

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 0:11 توسط باران |