زمانی در گذشته نه چندان دور
يعني يك جوري كه انگار طرف خودش را چپانده باشد در لحظه لحظه تان. كه انگار حضور دارد در امروزتان. انگار همين دور و برهاست، قدم به قدم، سايه به سايه، نفس به نفس در هواي شماست انگار. يك جوري كه احساسش كنيد. فقط احساسش كنيد، بي آنكه چيزي از قبلش يادتان بيايد.
بعد ديدي اين جور وقت ها موبايلتان را يك لحظه هم ميس نمي كنيد؟ كه همه اش منتظريد زنگ بزند. بعد ديدي خودتان هم نمي دانيد چرا منتظريد، بس كه او آدمِ زنگ زدن نيست. آدمِ حرف زدن نيست. آدمِ پلكيدن بي خودي نيست
بعد ديدي چقدر كسل مي شويد از اينكه بعضی ها هميشه قابل پيش بيني هستند؟ باز ديدي چقدر كلافه مي شويد از خودتان كه هيچ قابل پيش بيني نيستيد، لااقل براي خودتان قابل پيش بيني نيستيد
شده اصلا؟
نقطه سرخط ...
دلم شور میزند می ترسم صبح که از خواب بیدار شدم از قاب عکست هم رفته باشی .
از تو بعید نیست
..
این روزها غم برای خوردن بسیار دارم....تو دیگر برایم لقمه نگیر...!
باید فراموشت کنم / چندیست تمرین می کنم / من می توانم ! می شود ! / آرام تلقین می کنم /حالم ؟ نه ، اصلا خوب نیست ....تا بعد، بهتر می شود .... / فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم /من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین ! / خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم / کم کم زِ یادم می روی / این روزگار و رسم اوست ! / این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم
پس بی بهانه برو !
بيدار نکن خاطره های خواب آلوده را ...
صدايت همان صدا ، نگاهت نـاتـنی و دستهايت سرد است .
و من می دانم :
محبت ساختگیـت ،عشق دروغينت و چشمان پر فريبت
آخر روزی گرفتارت خواهند ساخت ...
هرگز گمان مکن که :
به سان قدیم بر گامهايت پهن می شوم
و التماست ميکنم که برگردی تا چشمانم را سايبان شوی !
نمی گويم تو کوه سرفرازی
نمی گويم درمانم در دستان توست
نمی گويم که چشمانم بعد از تو هرگز عاشق نخواهند شد !
نمی گويم که قلبم به تو محتاج است
نمی گويم که بی تو زندگی سراب است
که نفسهايم بی تو به شماره خواهند افتاد ....
نه محبت پول خرديـست در دستان تو
و نه من گدايی هستـم دست گشوده فرا روي تو !
نه ، نه عزیزم ، اين ممکن نيست !
چون وقارم همانند قلبم شکستـنی نيست ...
مي خواهی بروی ؟
اين راه ، اين هم تو !
ولی حالا که می روی ،
پس نه حرفی بزن و نه چيزی بگو
ديگر حتی نگاهـم هم نکن !
نيست شو چون غريبه ها در مه و دود ....
دلبستـه چه چيزی بودی ، که نـتوانستی بگويی ؟
و اکنون در پی ديدن هزاران عيب منی !
مي خواهی بروی ؟ برو ، بي بهانه برو
وقت رفتن همه را می بوسید
به من از دور نگاهش را داد
یادگاری به همه داد و به من
انتظار سر راهش را داد
برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون
به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا
...
شکسته ام ولی برو ، بریده ام ولی بیا
چه گیج حرف می زنم ، چه ساده درد می کشم
اسیر قهر و آشتی میون آب و آتشم
چه عاشقانه زیستم چه بی صدا گریستم
چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نیستم
تو را نفس کشیدم و به گریه با تو ساختم
چه دیر عاشقت شدم چه دیرتر شناختم
تو با منی و بی توأم ببین چه گریه آوره
سکوت کن سکوت کن، سکوت حرف آخره
ببین چه سرد و بی صدا ببین چه صاف و ساده ام
گلی که دوست داشتم به دست باد داده ام
بمون که بی تو زندگی تقاص اشتباهمه
عذاب دوست داشتن تلافی گناهمه
.
.
.
در زمستانی سرد با دلی رفته ز دست زیرلب می خوانم : کاش میشد به تو گفت که تو تنها سخن شعر منی ، تو نرو دور نشو از بر من ، تو بمان تا که نمیرد دل من!!

اي دل ساده بکش درد که حقت اين است
از زمانه بشو دلسرد که حقت اين است
هر چه گفتم مشو عاشق نشنيدي
حال همچو پائيز بشو زرد که حقت اين است
ديدي آخر دم مردانه به جز لاف نبود
بکش از مردم نامرد که حقت اين است
....
از زمانه بشو دلسرد که حقت اين است
هر چه گفتم مشو عاشق نشنيدي
حال همچو پائيز بشو زرد که حقت اين است
ديدي آخر دم مردانه به جز لاف نبود
بکش از مردم نامرد که حقت اين است
تو نیستی اما من برایت چای میریزم . دیروز هم نبودی برایت بلیت سینما گرفتم . دوست داری بخند,دوست داری گریه کن و یا دوست داری مثل آینه مبهوت باش مبهوت من و دنیای کوچکم. دیگر چه فرق می کند مرا بخواهی یا نخواهی ...
من با تو زندگی می کنم
حالا که چمدانم را اين همه سنگين و بیکليد بستهام
تازه میپرسی کجا، چرا، از چه سبب ...!؟
يعنی تو داستانِ دلبستگیهای مرا
به همين چيزهای معمولی ندانستهای، نمیدانی؟
.
.
.
لااقل يک بفرمایِ ساده، يک سکوت!
دل من یک دوست می خواهد تا با او درد دل کنم .
از خوبی ها و بدی های پیش آمده بگوییم . با هم بخندیم و با هم گریه کنیم .
غم من , غم او باشد و شادیم شادی او .
دنبال چرا و چگونگی مسائل نباشد . کم و کاستی های من را مثل یک آرشیو
در خود جمع نکند تا به وقت لزوم !! مثل پتک بر سرم بکوبد .
دل من یک دوست می خواهد تا سر به روی شانه هایش بگذارم و از این کار
حسی از آرامش به من منتقل شود وگرنه که سر بر روی هر تخته سنگی می توان گذاشت .
دل من یک دوست می خواهد تا زمزمه های ذهنم را به او بگویم ,
آنچه را که نمی توانم به هرکه بگویم و بیم این را نداشته باشم
روزی مثل درسی که حفظ کرده آنها را در اختیار دیگران بگذارد .
دل من یک دوست می خواهد تا اگر می گویم چیزی بد است و نا به جاست
سعی نکند که حتماً آن را امتحان کند تا به نتیجه من برسد , حرفم را دربست قبول کند .
دل من دوستی می خواهد که اگر ناخودآگاه یادم رفت "صبح" را به او "به خیر" بگویم
خودش پیش دستی کند و من را شرمنده .
دلم دوستی می خواهد که با دیدنش گل لبخند از لبانم بشکفد و دلم را جلا دهد .
دل من دوستی می خواهد که برای با او بودن لازم نباشد بهانه بیاورم برایش .بی بهانه بشود با او بود.
دل من دوستی می خواهد که اگر دلتنگش شدم خودش زودتر از من به من زنگ بزند .
دل من دوستی می خواهد که غذا بی من از گلویش پایین نرود .
دل من دوستی می خواهد که مرامش من را بکشد .
دل من دوستی می خواهد که به این زودی ها از من سیر نشود و
بهانه های واهی برای پیچاندنم در آستین نداشته باشد .
دوستی می خواهم که با او دوسوی ریل قطار رابگیریم و برویم ,
حرف بزنیم و ندانیم که چقدر رفته ایم و کجا هستیم .
دل من دوستی می خواهد که حرمت نان و نمک را بداند . نمک را با نمکدان قورت ندهد
و تازه وجود نمکدان را هم کتمان نکند.
شاید که این چیزها کوچک به نظر بیاید ولی مفهوم بالایی دارد .
چه کنم , شاید دل من زیاده خواه است .
پرسيد:چته؟ گفتم:دوستش دارم . گفت: پس کوش ؟ گفتم :دوستم نداشت .
قهقهه زد و رفت ....
بغضم شکست
گفتم دوستت دارم ... و تو خندیدی و گفتی : ... کوچکی برای دوست داشتن .
ـ باشد...میروم تا بزرگ شوم
فقط ... میترسم آنقدر بزرگ شوم که یادم برود روزی دوستت داشتم :((
باز هم به بهانه نوازش گونه هایم،لبهایم را به جنونی بی ابتذال کشاندی......!که آخر چه شود؟برای تو طعم بوسه بماند و برای من حسرت تمام سالهای نداشتنت؟.....چرا؟؟؟؟؟
گوشه اي كز كرد ام و چشمانم را مي بندم و باز مي كنم. تازه معني يك چشم بر هم زدن را درك كرده ام
لحظه اي در كنارم هستي و لحظه اي دور دور...
نمیدانم این روزها نامت را با حروف بزرگ کدام الفبا می نویسی
که با نام کوچک صدایت می کنم و نمی شنوی ...
حالا که آمدهای
هی دست و دلم را نلرزان و
هی دلواپسم نکن
اگر نمی خواهی بمانی بگو
بیابانهای بیباران
منتظرم هستند ... بگو
من از بازی 7سنگ بدم میآد ، میترسم اینقدر سنگ رو سنگ بذاریم
که بینمون دیوار بشه ، بیا لی لی بازی کنیم که تو هرجا رفتی
دوباره برگردی پیشم . باشه؟

خیلی وقته فهمیدم که دوست نداری شعرامو فکر تو جای ذیگه است وقتی میگیری دستامو
خیلی وقته میدونم فایده نداره موندنم هیچ دلیلی نیست دیگه قلبمو دست تو بدم
خیلی وقته میدونم اضافی ام تو زندگیت میرم و تنها میمونی تو شبای بی کسیت
خیلی وقته راضی ام با هر کی که میخوای باشی خوش باشی با اون غریبه ای که میگه دنیاشی
خیلی وقته راضی ام ببینمت کنارشی برو راحتم بذار بچسب به اون که یارشی
خیلی وقته ندیدم تو چشم من نگاه کنی سر رو شونه های من درد دلاتو وا کنی
خیلی وقته ندیدم بهم بگی دوست دارم یا بگی جز تو تو دنیا هیچ کسی رو ندارم
خیلی وقته حاضرم برم مزاحمت نشم حیف که عشق تو نمیذاره اینو بهت بگم
خیلی وقته حاضرم سنگی نباشم جلو پات برم و راحت باشی تو شادیها و خنده هات
خیلی وقته میشینم بازم کنار پنجره زیر بارونای نم نم با یه دنیا خاطره
خیلی وقته که میگم برو من حرفی ندارم برو میفهمی یه روز که من چقد دوست دارم
امین حافظی www.a16.blogfa.com
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن…….
دلت را بتکان،
اشتباهایت تالاپی می افتد زمین ، بذار همان جا بماند ،
فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش …
...قاب کن و بزن به دیوار دلت ……
دلت را محکم تر اگر بتکانی،تمام کینه هایت هم می ریزد….
و تمام آن غم های بزرگ…
و همه حسرت ها و آرزوهایت…..
محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد…..
حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد……
تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟!
خاطره ، خاطره ست باید باشد ... باید بماند…
کافی ست؟!!
نه هنوز دلت خاک دارد…یک تکان دیگر بس است..
تکاندی...؟؟!!
دلت را ببین! چقدر تمیز شد. دلت سبک شد!
حالا این دل جای * او* ست …
دعوتش کن ، این دل مال* او* ست
همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتاد …و حالا…
حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه،
مشتی خاطره و یک * او*...
خانه تکانی دلت مبارک
داد میزنن این تنها طاقته دوری نداری
هر چه بیشتر می خواهمت دورتر می شوی. برگرد...قول می دهم دیگر دوستت نداشته باشم
دیگر برای بدست آوردنت نمی جنگم !
به تکّدی قلبت هم نمی آیم !
دوستت دارم ،
فارغ از داشتنت.
پاهایش را که بگذارد این ور همه چیز تمام است..برمیدارم میبندمش به تخت و مجبورش میکنم قول بدهد که دیگر جایی نمیرود..
پاهایش را که بگذارد این ور برمیدارم میبرمش یک جایی ,آن بالاها,که خودم بلدم و خودش ,دورتا دورمان را آجر میچینم و آنقدر نگاهش میکنم تا ذره دره بمیرم..
پاهایش را که بگذارد این ور دست هاش را میگیرم توو دست هام و قفل میزنم به دست هامان که بی دست هاش نمانم باز..هی..
پاهایش را که بگذارد اینور مینشیم رووی صندلی کنار پنجره و تماشاش میکنم که راه میرود,حرف میزند,میخندد و قول میدهم که از زور سرخوشی و لوس بازی خودم را پرت نکنم تووی بغلش..
پاهایش را که بگذارد اینور..یک زنجیر میخرم..محکم ,کلفت..سنگین..زنجیرش میکنم به زندگیم..به روزمرگی م..
پاهایش را که بگذارد اینور این منه اخموی سر به هوای دمدمی مزاج ِ خل و چل را میگذارم توو کمد قاطی لباس زمستانی ها و میشوم یک منه آرام و خواستنی..
پاهایش را که بگذرد اینور زندگی ام را برمیدارم میچینم دانه دانه در مسیرش..
پاهایش را اگر بگذارد اینور .......
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد…
دلم برای کسی تنگ است كه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد…
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد…
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد.

