
وسر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .فرشتگان چشم به لبهايش دوختند .
گنجشك هيچ نگفت وخدا لب به سخن گشود :با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست .
گنجشك گفت :لانه كوچكي داشتم .آرامگاه خستگي هايم بود وسرپناه بي كسيم . تو همان را هم از من گرفتي . چه مي خواستي از لانه محقرم ؟ كجاي دنيا را گرفته بود ؟
سكوتي در عرش طنين انداز شد .فرشتگان همه سر به زير انداختند .
خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي .باد راگفتم تا لانه ات را واژگون كند . آنگاه تو از كمين ماه پرگشودي .
گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود .
خدا گفت و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخواستي . اشك در ديده گان گنجشك نشسته بود ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت وهاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.