...روزها گذشت وگنجشك با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند وخدا ميگفت: مي آيد من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود ويگانه قلبيم كه دردهايش را در خود نگه مي دارد .
وسر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .فرشتگان چشم به لبهايش دوختند .
گنجشك هيچ نگفت وخدا لب به سخن گشود :با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست .
گنجشك گفت :لانه كوچكي داشتم .آرامگاه خستگي هايم بود وسرپناه بي كسيم . تو همان را هم از من گرفتي . چه مي خواستي از لانه محقرم ؟ كجاي دنيا را گرفته بود ؟
سكوتي در عرش طنين انداز شد .فرشتگان همه سر به زير انداختند .
خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي .باد راگفتم تا لانه ات را واژگون كند . آنگاه تو از كمين ماه پرگشودي .
گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود .
خدا گفت و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخواستي . اشك در ديده گان گنجشك نشسته بود ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت وهاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

حکایتی از یک قهرمان جهانی تنیس

آرتور اشی قهرمان تنیس ویمبلدون به خاطر خون آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی درسال ۱۹۸۳ دریافت کرد، به بیماری ایدز مبتلا شد .

یکی از طرفدارانش برای او نامه ای نوشت ، چرا خدا تو را برای این بیماری انتخاب کرد ؟

او در جواب نوشت :در دنیا ۵۰ میلیون کودک بازی تنیس را آغاز میکنند .

۵ میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند .

۵۰۰ هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند .

۵۰ هزار نفر پا به مسابقات می گذارند .

۵ هزار نفر سرشناس می شوند .

۵۰ نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند .

۴نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال .

وآن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم ، هرگز نگفتم خدایا چرا من ؟

وامروز هم که از این بیماری رنج می کشم ، نیز نمی گویم . !!!!!!!!!!!!!!!!

 

رنگین کمان

یه روزی یه جایی یه جوری یه کسی یه چیزی

صبر داشته باش