این شب‌ها دلم می‌گیرد ، دلم می‌خواهد که دل سیری اشک بریزم ولی افسوس که دو سه قطره بیش یاری‌ام نمی‌کند ؛ نمی‌دانم از آن که نیستی اینگونه‌ام یا از آن که هستی که قبل از بودنت در زندگی‌ام برای خود سرمست می‌پنداشتم که فقط و فقط یک ،‌‌ «یک» وجود دارد و بعد از بودنت ، هنگامه‌هایی که نیستی سخت دلتنگم و پرسان از خویش که آیا با من همدلی ؟! که آیا مرا می‌شناسی ؟! و هزاران هزار آیای دیگر که چون خوره‌ای بر جانم افتاده است ؛‌ نمی‌دانم ، ترسانم که شاید تو بند دل شده باشی که دلی که آرزوی پرواز داشت ، کم می‌پرد و پا در بند گونه ؛ با این حال دوستت دارم ؛ همیشه از زمانی که ... تا به امروز ، دوستت دارم و تا بی‌نهایت ، تا آنجا که وجودم در زمان سیر کند دوستت دارم …..

زمانی در گذشته نه چندان دور