زمانی در گذشته نه چندان دور
این شبها دلم میگیرد ، دلم میخواهد که دل سیری اشک بریزم ولی افسوس
که دو سه قطره بیش یاریام نمیکند ؛ نمیدانم از آن که نیستی اینگونهام
یا از آن که هستی که قبل از بودنت در زندگیام برای خود سرمست میپنداشتم
که فقط و فقط یک ، «یک» وجود دارد و بعد از بودنت ، هنگامههایی که
نیستی سخت دلتنگم و پرسان از خویش که آیا با من همدلی ؟! که آیا مرا
میشناسی ؟! و هزاران هزار آیای دیگر که چون خورهای بر جانم افتاده است
؛ نمیدانم ، ترسانم که شاید تو بند دل شده باشی که دلی که آرزوی پرواز
داشت ، کم میپرد و پا در بند گونه ؛ با این حال دوستت دارم ؛ همیشه از
زمانی که ... تا به امروز ، دوستت دارم و تا
بینهایت ، تا آنجا که وجودم در زمان سیر کند دوستت دارم …..
زمانی در گذشته نه چندان دور
+ نوشته شده در جمعه ششم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 23:6 توسط باران
|