سارا و پاییز

اين پست فوق العاده رو  سارا و پاييز نوشته ، اونقدر حسش قوي بود كه دلم نيومد فقط تو لينك هاي روزانه بيارمش ... 

از اروپا به عنوان نمي دانم سوغاتي يا تشكر برای مادرم آورده بودند و او هم به من هدیه دادش . یک مداد- خودکار چندرنگ دیپلمات بود با بدنه بسیار ظریف و گیره آب طلا در یک جلد چرم اصل و بالشتک مخمل ، مارکر می شد و مداد اتود می شد و به چند تا از خوشرنگترین رنگهای دنیا خط می کشید . امضا شده و شناسنامه دار بود ، از اینهایی که شاید یک مدیر عالیرتبه به هم لباسش یا به پسر تازه فارغ التحصیل شده اش بدهد ؛ ارزشمندترین و زیباترین چیزی بود که داشتم . نگاهش که می کردم حالم خوب می شد . آن موقع حتی به پاکبازی این روزهایم نبودم که حتی حق گله گذاری یا انتقام را میبخشم و میگذرم . آن موقع حتی به درویش مسلکی الانم نبودم که خیلی راحت نصف حقوقم را میدهم برای خرید یک پلیور و بقیه اش را میدهم پول پست . دستم توی جیب خودم نمی رفت ، دانشجو بودم . خرداد ماه بود . می خواستم برای تعطیلات برگردم تهران . دوست داشتم امتحانها را سه تا سه تا می گذاشتند در هر روز تا زودتر تمام شوند. هی لباسها را کنار هم می گذاشتم ببینم کدام بهتر است ، هی تقویم را چک می کردم ، هی ته دلم به خوشی می لرزید ، زیبا شده بودم  آنقدر که این سر سودازده ام نقشه داشت برای آن ماه زیبا . قرار بود همه روزها را با کسی باشم که مایه امید آن روزهایم بود ، دلیل لبخندهایم :" زودتر بیا " و من می خواستم برایش یک هدیه بخرم که خوشش بیاید . که خیلی خوشش بیاید . اولین کسی بود که فکرم را ، روحم را ، شور جوانیم را و بوسه هایم را از من بر می داشت.عجب دنیایی بود دنیای با او بودن . حالا می خواستم بعد از مدتها ببینمش و  هدیه ای در خور  پیدا نمی شد با پولی که داشتم . بله آن موقع حتی به پاکبازی این روزهایم نبودم ، اما ... تردید نکردم . رفتم سراغ آن جعبه چرمی...حتی اعتماد به نفس نداشتم که خودم طرح بزنم یا بنویسم روی کارت هدیه . رفتم یک کسی را پیدا کردم که سفارشی کارت تبریک درست می کرد . پرسید چه جور کارتی می خواهم؟ دقیقاً یادم هست که گفتم " یک کارتی باشد برای آدمی که خیلی عزیز است " پرسید هدیه ام چیست و چه شکلی است؟ دو روز بعد تقریباً هیچ پولی نداشتم اما در عوض یک کارت هدیه بسیار زیبا داشتم با طرحی فانتزی از کسی که دارد یک خودکار دیپلمات را از دستی در بیرون کارت هدیه می گیرد ...

تهران بودم . در خانه! سراسر آن ماه و ماه بعدش یادم هست که پای تلفن بودم و منتظر . گاهی حرف می زدیم . گاهی جواب نمی داد . گاهی ساعتها پشت خط می ماندم : " باید ببخشی ها ، گرفتارم " . و آن موقع البته به درویش مسلکی الانم نبودم ، کمتر گریه می کردم! دم دم های بازگشتم شد :" پس فردا بر می گردم . ثبت نام دارم و یک سری کار اداری " . سکوت شد آن طرف خط و " چه زود! ببینیم هم را ، امروز که...نه ، فردا ،ها؟ سینما سپیده ،... ساعت 3". گیج بودم . خالی بودم . شاد که نه ، اما هنوز دلم پر می زد برای آن نگاه سبز . به غرور زخمیم که رنگش بدجور توی ذوق می زد نگاه نکردم : " حتماً . ساعت 3. " . فردا ، ساعت 2 آینه می گفت که نگران نباشم ، روبراهم . هدیه ام ته کیف آرام گرفته بود . راننده تاکسی دربست ، عجله ام را که دید 3 برابر کرایه گرفت و یک متلکی هم پراند که یادم نیست . دم سینما ، اولش می خندید :" خوشگلی ها " ولی بعدش انگار که من اصلاً نیستم کنارش و بعدها فهمیدم که آن روز دلش به حال سادگی و به قول خودش بچگی من سوخت ،دلش نیامد که بیش از این معصومانه دلم به تلفن و سینما و قدم زدن خوش باشد و دل او خوش نباشد.بعدها فهمیدم که آدمهای دیگری در زندگی داشت که کارهایی را بلد بودند و برایش می کردند که منِ ساده بچه نمی توانستم. آنقدر احمق بودم که فکر می کردم تماس دو دست برای ابدیت یک عشق کافیست . آنقدر همه جا را آبی و سفید می دیدم که هر چه را که می گفت باور کن ، مثل خورشید ، مثل کتاب مقدس میشد برایم . حتی نپرسیده بودم این همه روز چرا دعوتم نکردی که ببینی من را؟ او هم انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده از دم گیشه مجله خرید و قبل فیلم کل مجله را خواند! وسطهای فیلم بود . دیگر طاقت نداشتم به صبر بیشتر . از آن طرف جوری سرد بودیم با هم که خجالت می کشیدم کارت و جعبه را در بیاورم و بگیرم جلویش . کیفم را باز کردم . توی همان نور کم هم می شد یک چیزهایی دید حتماً که گفت : " این چه قشنگه . با اجازه ..." کارت را ندید حتی . خودکار را در آورد و در همان تاریکی به برّاقیش نگاه کرد و خندید . تا خواست بگذارد سر جایش ، گفتم : " این مال توست " . به جز :" نه ، مرسی ، می خوام چه کار؟" دیگر چیزی نشنیدم . سکوت شد یا من کر شده بودم نمی دانم . دستهایم را که گرفت آنقدر سرد بودند که ترسید . گریه نداشتم . بغض نداشتم . حرفی برای گفتن نداشتم ولی دستهایم بدجوری سرد بودند. فیلم که تمام شد ، ایستادم . گذاشتم خودکار از روی پایم سر بخورد و توی تاریکی پایه صندلیها گم شود . شاید هنوز دست کسی باشد، شاید هم همانوقت زیر پاها پودر شد . خداحافظی کردیم و تمام راه را تا خانه پیاده رفتم . کارت را نگه داشتم ولی . یکی دو سال بعد بود که پشتش نوشتم : از طرف سارا ، با بهترین آرزوها و چسباندمش روی یک هدیه تولد یکی از دوستانم . خیلی خوشش آمد . فقط پرسید اگر این عکس روی کارت منم ، این دیپلمات جریانش چیست؟ حتی یادم نیست چه گفتم در جواب . تنها شاید خندیده بودم ، شاید هم نه .

خنده ی خداوند

خداوند دو باز می خندد...

دفعه ی اول

 زمانی است که می خواهد کسی را به اوج برساند

در حالی که تمام دنیا سعی دارند او را به زمین بزنند

دفعه ی دوم

زمانی است که می خواهدکسی را به زمین بزند

 در حالی که تمام دنیا می خواهند او را به اوج بر سانند

ایمان دارم!

 

خورشيد را باور دارم حتي اگرنتابد؛
 به عشق ايمان دارم حتي اگر آن را حس نکنم؛
و به خدا ايمان دارم حتي اگر...

سکوت کرده باشد!!!!                                                           

                                                    (ديوار نوشته اي مربوط به ويرانه هاي جنگ جهاني)

گل گلدون

گل گلدون من شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب بو دیگه شب بو نمی ده
کی گل شب بو رو از شاخه چیده
گوشه ی آسمون پر رنگین کمون
من مثل تاریکی تو مثل مهتاب
اگه باد از سرزلف تو نگذره
من میرم گم میشم تو جنگل خواب
گل گلدون من ماه ایوون من
از تو تنها شدن چو ماهی از آّب
گل هر آرزو رفته از رنگ وبو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب
آسمون آبی میشه اما گل خورشید رو شاخه های بید دلش میگیره
دره مهتابی میشه اما گل مهتاب از برکه های آب بالا نمیره
تا که دست تکون میدی به ستاره جون میدی میشکفه گل از گل باد
وقتی چشمات هم مییاد دوستاره کم مییاد میسوزه شقایق از داغ
گل گلدون من ماه ایوون من

از تو تنها شدن چو ماهی از آب
گل هر آ رزو رفته از رنگ وبو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب

هرگز...

 من تمنا کردم

که تو با من باشی

تو به من گفتی :-هرگز هرگز

پاسخی سخت و درشت

ومرا غصه ی این هرگز کشت .

 

                                            "حمید مصدق"