کجاست؟
این روزها چقدر جای یک نفر که نگرانم باشد، خالیست. یک نفری که نگرانِ نگران شدنش نباشم… اصلا دوست داشته باشی که نگرانت باشد… از همین آدمهایی که وسط روزهای شلوغ و خاکستری، بی هوا به تو زنگ بزند که فقط خودت را به یاد خودت بیاندازد… که فقط از آن طرف خط بگوید چطوری؟
از همین آدمهایی که وقتی شب ها خسته روی کاناپه به خواب میروی، با تُک پا بیاید بالای سرت و پالتویش را بیاندازت رویت که نکند سردت شود… بعد دو دقیقه ای بماند بالای سرت و خوب تماشایت کند… تو هم بدانی که آنجاست و صدای نفسش را حس کنی، اما خودت را به خواب بزنی… قند در دلت آب شود که تا صبح قرار است با بوی پالتوی او بخوابی…
از همین آدمهایی که روزهای سیاه را به امید شبهای سفیدش، سپری کنی… این روزها، جای این آدم واقعا خالیست…