دل من یک دوست می خواهد , نمی دانم خواسته ی زیادی است یا نه .


دل من یک دوست می خواهد تا با او درد دل کنم .

از خوبی ها و بدی های پیش آمده بگوییم . با هم بخندیم و با هم گریه کنیم .

غم من , غم او باشد و شادیم شادی او .

دنبال چرا و چگونگی مسائل نباشد . کم و کاستی های من را مثل یک آرشیو

در خود جمع نکند تا به وقت لزوم !! مثل پتک بر سرم بکوبد .

دل من یک دوست می خواهد تا سر به روی شانه هایش بگذارم و از این کار

حسی از آرامش به من منتقل شود وگرنه که سر بر روی هر تخته سنگی می توان گذاشت .

دل من یک دوست می خواهد تا زمزمه های ذهنم را به او بگویم ,

آنچه را که نمی توانم به هرکه بگویم و بیم این را نداشته باشم

روزی مثل درسی که حفظ کرده آنها را در اختیار دیگران بگذارد .

دل من یک دوست می خواهد تا اگر می گویم چیزی بد است و نا به جاست

سعی نکند که حتماً آن را امتحان کند تا به نتیجه من برسد , حرفم را دربست قبول کند .

دل من دوستی می خواهد که اگر ناخودآگاه یادم رفت "صبح" را به او "به خیر" بگویم

خودش پیش دستی کند و من را شرمنده .

دلم دوستی می خواهد که با دیدنش گل لبخند از لبانم بشکفد و دلم را جلا دهد .

دل من دوستی می خواهد که برای با او بودن لازم نباشد بهانه بیاورم برایش .بی بهانه بشود با او بود.

دل من دوستی می خواهد که اگر دلتنگش شدم خودش زودتر از من به من زنگ بزند .

دل من دوستی می خواهد که غذا بی من از گلویش پایین نرود .

دل من دوستی می خواهد که مرامش من را بکشد .

دل من دوستی می خواهد که به این زودی ها از من سیر نشود و

بهانه های واهی برای پیچاندنم در آستین نداشته باشد .

دوستی می خواهم که با او دوسوی ریل قطار رابگیریم و برویم ,

حرف بزنیم و ندانیم که چقدر رفته ایم و کجا هستیم .

دل من دوستی می خواهد که حرمت نان و نمک را بداند . نمک را با نمکدان قورت ندهد

و تازه وجود نمکدان را هم کتمان نکند.

شاید که این چیزها کوچک به نظر بیاید ولی مفهوم بالایی دارد .

چه کنم , شاید دل من زیاده خواه است .

 

چته؟؟؟

 

پرسيد:چته؟ گفتم:دوستش دارم . گفت: پس کوش ؟ گفتم :دوستم نداشت .
قهقهه زد و رفت ....

بغضم شکست

میروم تا بزرگ شوم

 

گفتم دوستت دارم ... و تو خندیدی و گفتی : ... کوچکی برای دوست داشتن .

ـ باشد...میروم تا بزرگ شوم

  فقط ... میترسم آنقدر بزرگ شوم که یادم برود روزی دوستت داشتم  :((

چرا؟

 

باز هم به بهانه نوازش گونه هایم،لب‌هایم را به جنونی بی ابتذال کشاندی......!که آخر چه شود؟برای تو طعم بوسه بماند و برای من حسرت تمام سالهای نداشتنت؟.....چرا؟؟؟؟؟

همه به زخمهایشان دستمال می بندند.....من اما دل!!!

 

گوشه اي كز كرد ام و چشمانم را مي بندم و باز مي كنم. تازه معني يك چشم بر هم زدن را درك كرده ام
لحظه اي در كنارم هستي و لحظه اي دور دور...

نمیدانم این روزها نامت را با حروف بزرگ کدام الفبا می نویسی
که با نام کوچک صدایت می کنم و نمی شنوی ...

 

آمدی جانم به قربانت ولی ...

 

حالا که آمده‌ای
هی دست و دلم را نلرزان و
هی دلواپسم نکن
اگر نمی خواهی بمانی بگو
بیابان‌های بی‌باران
منتظرم هستند ... بگو