دیگر چه فرقی می کند...

تو نیستی اما من برایت چای میریزم . دیروز هم نبودی برایت بلیت سینما گرفتم . دوست داری بخند,دوست داری گریه کن و یا دوست داری مثل آینه مبهوت باش مبهوت من و دنیای کوچکم. دیگر چه فرق می کند مرا بخواهی یا نخواهی ...

من با تو زندگی می کنم

 

چمدان

 
حالا که چمدانم را اين همه سنگين و بی‌کليد بسته‌ام


تازه می‌پرسی کجا، چرا، از چه سبب ...!؟

يعنی تو داستانِ دلبستگی‌های مرا


به همين چيزهای معمولی ندانسته‌ای، نمی‌دانی؟
.
.
.


لااقل يک بفرمایِ ساده، يک سکوت!