...
هر چه بیشتر می خواهمت دورتر می شوی. برگرد...قول می دهم دیگر دوستت نداشته باشم
هر چه بیشتر می خواهمت دورتر می شوی. برگرد...قول می دهم دیگر دوستت نداشته باشم
دیگر برای بدست آوردنت نمی جنگم !
به تکّدی قلبت هم نمی آیم !
دوستت دارم ،
فارغ از داشتنت.
پاهایش را که بگذارد این ور همه چیز تمام است..برمیدارم میبندمش به تخت و مجبورش میکنم قول بدهد که دیگر جایی نمیرود..
پاهایش را که بگذارد این ور برمیدارم میبرمش یک جایی ,آن بالاها,که خودم بلدم و خودش ,دورتا دورمان را آجر میچینم و آنقدر نگاهش میکنم تا ذره دره بمیرم..
پاهایش را که بگذارد این ور دست هاش را میگیرم توو دست هام و قفل میزنم به دست هامان که بی دست هاش نمانم باز..هی..
پاهایش را که بگذارد اینور مینشیم رووی صندلی کنار پنجره و تماشاش میکنم که راه میرود,حرف میزند,میخندد و قول میدهم که از زور سرخوشی و لوس بازی خودم را پرت نکنم تووی بغلش..
پاهایش را که بگذارد اینور..یک زنجیر میخرم..محکم ,کلفت..سنگین..زنجیرش میکنم به زندگیم..به روزمرگی م..
پاهایش را که بگذارد اینور این منه اخموی سر به هوای دمدمی مزاج ِ خل و چل را میگذارم توو کمد قاطی لباس زمستانی ها و میشوم یک منه آرام و خواستنی..
پاهایش را که بگذرد اینور زندگی ام را برمیدارم میچینم دانه دانه در مسیرش..
پاهایش را اگر بگذارد اینور .......
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد…
دلم برای کسی تنگ است كه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد…
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد…
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد.
میشه خدا رو حس کرد/ تو لحظههای ساده/ تو اضطراب ِ عشق و گناه ِ بیاراده/ بي عشق عمر ِ آدم بي اعتقاد ميره/ هفتاد سال عبادت/ یک شب به باد میره/ وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره/ کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره/ ترسیده بودم از عشق عاشقتر از همیشه/هر چی محال میشد با عشق داره میشه/ انگار داره میشه /عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبهس/ از لحظههای حوا هوا میمونه و بس/ نترس اگه دل ِ تو از خواب ِ کهنه پاشه/ شاید خدا قصه تو از نو نوشته باشه/ از نو نوشته باشه . . .
