زندگی قصه ی تنهایی نیست
زندگی قصه ی پر غصه ی یک زندانی است
که به حبس ابدی محروم است
زندگی بازی شطرنجی نیست
کاش در این قفس بسته ی تنگ
گل آزادی من می خندید!!!

اینترنت

 

«اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد.آن قدر بزرگ که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود ، می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردن شان - بس که بزرگ اند - باید فاصله بگیرم ، می ترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم و یا در دوستت دارم خلاصه اش کنم ، به شدت ترسیده ام. از حقارت خودم لج ام گرفته است.از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند.
فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند.امانماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت.»

" از کتاب : حکایت عشقی بی قاف،بی شین ، بی نقطه - مصطفی مستور "  

 

پسر كوچولو گفت :گاهي وقت ها قاشق از دستم مي افتد .

پيرمرد گفت :از دست من هم مي افتد .

پسر كوچولو گفت :من گاهي اوقات از همه كلافه مي شوم .

پيرمرد گفت :من هم همينطور .

پسر كوچولو گفت :من اغلب گريه مي كنم .

پيرمرد گفت :من هم همينطور .

پسر گفت :از همه بدتر بزرگتر ها به من توجهي ندارند !

... و گرماي دستي چروكيده را احساس كرد ... مي فهمم چه مي گويي, مي فهمم !!! 

اطلاعات هفتگی

از خورشيد پرسيدم اين نور چيست ؟
او گفت که هزاران سال است که در عشق ماه ميسوزم و هر طلوع به خودم قول ميدهم که ديگر امشب غروب نمی کنم تا عشقم را به ماه پيشکش کنم .
اما صد افسوس !
هر شب ماه دير تر می آيد

گفتند : ستاره را نمی‌توان چيد
و آنانکه باور کردند
برای چيدن ستاره حتی دستی دراز نکردند.
اما باور کن
که من به سوی زيباترين و دورترين ستاره
دست درازکردم
و هرچند دستانم تهی ماند
اما چشمانم لبريز ستاره شد!"

 

امید

مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني

 دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.

يکي از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت

 به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها

 پنجره اتاق بنشيند.اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و

 بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد.
دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،

از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي

 وتعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.

هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت

 يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را

 همان طورکه مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن

 يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکرخود

 تجسم کند به سر مي برد.
پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است با درياچه اي طبيعي که

 چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق هاي

اسباب بازي خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان

 دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و
رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي

 در دور دست به چشم مي خورد و........

در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛

 مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبارا تجسم مي کرد.

در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که

از پايين پنجره عبور مي کردند را برايمرد ديگر شرح دادو

 مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛

انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.

 

روزها وهفته ها گذشت.........................


يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها

به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره

 روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛

سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را

 بيرون ببرندپس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت

                                             

مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد

که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود

پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛

و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد

مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم

 از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه کند

 به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره

تنها يک ديوار سيماني بود.!!!
مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر

 فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد

 آمده است؟....پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي

تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي

 اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند.

 شايد او تنها مي خواسته است که تو را به زندگي اميدوار کند...  


باران

باز باران با ترانه  با گهرهای فراوان....

دکترعلی شریعتی

نمای عمر

 طی شد اين عمر تو دانی به چه سان ؟

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصير من است اين        

و خودم مي دانم

كه نكردم فكري،

كه تأمّل ننمودم روزي،

ساعتي يا آني

كه چه سان مي گذرد عمر گران؟

كودكي رفت به بازي،بفراغت،به نشاط

فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات

همه گفتند:كنون تا بچه است بگذاريد بخندد شادان

كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست،

بايدش ناليدن

من نپرسيدم هيچ      كه پس از اين ز چه رو    نتوان خنديدن؟

نتوان فارغ و وارسته ز غم        همه شادي ديدن؟

همچو مرغي آزاد         هر زمان بال گشادن؟   

سر هر بام كه شد خوابيدن؟

من نپرسيدم هيچ كه پس از اين ز چه رو بايدم ناليدن؟

هيچ كس نيز نگفت:زندگي چيست،چرا مي آييم………؟

بعد از این چند صباح به چه سان بايد رفت؟

به كجا بايد رفت؟

با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟   

من نپرسيدم هيچ،هيچكس نيز به من هيچ نگفت.

نوجواني سپري گشت به بازي،به فراغت،به نشاط.

فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات

بعد از آن باز نفهميدم من،كه چه سان عمر گذشت؟

ليك گفتند همه كه جوانست هنوز،

بگذاريد جواني بكند ،

بهره از عمر بَرَد      كامروايي بكند.

بگذاريد كه خوش باشد و مست،

بعد از اين باز ورا عمری هست

يك نفر بانگ بر آورد كه او      از هم اكنون بايد فكر آينده كند.

ديگري آوا داد  : كه چو فردا بشود  فكر فردا بكند.

سومي گفت:همانگونه كه ديروزش رفت ،

بگذرد امروزش،همچنين فردايش

با همه اين احوال        

من نپرسيدم هيچ    كه چه سان دي بگذشت؟

آن همه قدرت و نيروي عظيم    به چه ره  مصرف گشت؟

نه تفكّر، نه تعمّق و نه انديشه دمي،

عمر بگذشت به بی حاصلي و مسخرگي.

چه تواني كه زكف دادم مفت،

من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت.

قدرت عهد شباب،مي توانست مرا تا به خدا پيش بَرَد،

ليك بيهوده تلف گشت جواني          

هيهات

آن كساني كه نمي دانستند زندگي يعني چه       رهنمايم بودند،

عمرشان طي می گشت    بیخود و بیهوده،

ومرا مي گفتند كه چو آن ها باشم،

كه چو آنها دايم

فكر خوردن باشم،فكر گشتن باشم،فكر تأمين معاش،

فكر ثروت باشم،فكر يك زندگي بي جنجال ،فكر همسر باشم.

كس مرا هيچ نگفت 

زندگي ثروت نيست،

زندگي داشتن همسر نيست،

زندگاني كردن فكر خود بودن و غافل ز جهان بودن نيست،

من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت.

اي صد افسوس كه چون عمر گذشت       معنيش مي فهمم.

حال مي پندارم هدف از زيستن اين است رفيق:

من شدم خلق كه با عزمي جزم       پاي از بند هواها گُسلم

گام در راه حقايق بنهم     

با دلي آسوده     

فارغ از شهوت و آز وحسد و كينه و بخل  ، 

مملو از عشق و جوانمردي و زهد

در ره كشف حقايق كوشم،

شربت جرأت و امّيد و شهامت نوشم،

زره جنگ براي بد و نا حق پوشم

ره حق پويم و حق جويم و پس حق گويم

آنچه آموخته ام   بر دگران نيز نكو آموزم

شمع راه دگران گردم و با شعله ي خويش  ،

ره نمايم به همه گر چه سرا پا سوزم.

من شدم خلق كه مثمر باشم،نه چنين زائد و بي جوش و خروش،

عمر بر باد و به حسرت خاموش

اي صد افسوس كه چون عمر گذشت    معنيش مي فهمم

كاين سه روز از عمرم به چه ترتيب گذشت:

كودكي بي حاصل،نوجواني باطل،وقت پيري غافل !

برنامه هاي خداوند



کرم سبز کوچک می اندیشید ، بیشتر زندگی اش را روی زمین می گذراند، به پرندگان حسد می ورزد و از سرنوشت و شکل کالبدش خشمگین است. همچنین می اندیشید ، من منفور ترین موجوداتم ، زشت ، کریه و محکوم به خزیدن بر روی زمین.

اما یک روز مادر طبیعت از کرم می خواهد پیله ای بتند. گمان می کند باید گور خود را بسازد و اماده مرگ می شود . هر چند از زندگی خود تا ان لحظه ناخوشنود است ، به خدا شکوه می برد : خدایا ، درست زمانی که سر انجام به همه چیز عادت کردم ، اندک چیزی را هم که دارم از من می گیری  ؟! خود را ناامیدانه در پیله حبس می کند و منتظر پایان کار می ماند. چند روز بعد ، در می یابد که به پروانه ای زیبا تبدیل شده ، می تواند به اسمان پرواز کند و بسیار تحسین اش کنند . « او از معنای زندگی و برنامه های خداوند شگفت زده است»

سرنوشت !؟

 

به دنیا پا نهاده ای ، درست مانند کتابی باز ، ساده و نانوشته.

باید سرنوشت خود را رقم زنی، خود و نه کس دیگر.

چه کسی می تواند ، چنین کند؟ چگونه و چرا ؟

به دنیا امده ای ، درست مانند نیرویی باز، نیرویی چند سویه

مجبوری ، سرنوشت خود را بنویسی ، خالق سرانجام خود باشی .

همچون یک بذر زاده شده ای ، و می توانی همان بذر بمانی و بمیری .

اما می توانی گل باشی و بشکفی.می توانی درخت باشی و بیابی.

هستی تو را این گونه که هست می خواهد ، از این رو همین هستی که هستی.

هستی اینگونه که هستی به تو نیاز دارد ، وگرنه کسی دیگر را به وجود می اورد ونه تو را بنابراین ، خود نبودن ، غیر مذهبی ترین کارهاست.

خودت باش ، بی هیچ قید و شرطی ، بی هیچ بند اسارتی، تنها خودت باش و بدان که انسانی هستی مذهبی .

 چون سالم هستی و کامل.


عشق چيست ؟ عشق زاييده تنهايی است و تنهايی زاييده عشق است . ----> دکتر علی شريعتی

 

 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم .

                                                     ( دکتر علی شریعتی )

 

 

 شاعر و فرشته

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند . فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته . شاعر پر فرشته رالالی دفتر« شعرش » گذاشت و شعرهایش بوی « آسمان » گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهنش مزه « عشق » ...

خدا گفت دیگر تمام شد ، دیگر زندگی برای هر دویتان دشوار می شود زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد آسمان برایش تنگ.

 

خدای من

 

تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من ای خوب خواستنی ، من اکنون بالهای

 

درد مند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفری ات گشوده ام و برای عزیزانی که روح مرا

 

آزرده اند بخشش ، برای یارانی که  دل مرا شکستند مهربانی ، برای همسایه ام که نان از

 

 من ربود نان و برای خویشتن خویش « عشق » عشق و

 

 فقط عشق تو را می طلبم .          

 

مصاحبه اي با شيطان

روزي كه شيطان تلفني تماس گرفت و بي مقدمه گفت: "حاضرم رؤياي تو را تبديل به واقعيت كنم"، به ناگاه شوكه شدم! باورم نمي شد! تنم خيس عرق شده بود! وحشت و ترس سرا پاي وجودم را فرا گرفته بود! به هر زحمتي كه بود خودم را جمع كردم و بالاخره قراري براي مصاحبه گذاشتم.

روز مصاحبه:

جناب شيطان با دو ساعت تاخير حاضر شد. وقتي هم كه رسيد عذرخواهي كرد و گفت:

مأموريت خطيري پيش اومد كه از دوستان ساخته نبود و مي بايست خودم انجام مي دادم.

پيش از انجام مصاحبه گفتم:

با چه تضميني باور كنم كه در جريان مصاحبه بر مبناي صداقت در گفتار سخن خواهي گفت؟ 

خنديد و گفت: دليلي ندارد دروغ بگويم. چون من به حربه اي مجهزم كه اگر پرده از تمام اسرار من برداشته شود باز هم مي توانم به خواسته هاي خود دست يابم.

گفتم: چه حربه اي؟

جواب داد: غفلت؛ انسانها را به خواب نوشين غفلت مي برم و آن وقت نقشه هايم را عملي مي كنم.

سوگند ياد مي كنم كه تا انتقامم را باز نستانم شما آدميان را لحظه اي آسوده نخواهم گذاشت، پيوسته بر سر راهتان در كمين مي نشينم  و راهزن راهتان مي شوم. اكنون ببينيد چگونه راه نجات را بر شما خواهم بست.

متن مصاحبه:

عبدالله: خودتان را معرفي كنيد.

شيطان: فردي هستم از طايفه جن. مسمي به اسم خاص "ابليس" و مشهور به اسم عام "شيطان"؛ البته اسامي و اوصاف ديگري هم دارم كه چندان معروف نيستند نظير وسواس، خنّاس، عزازيل، عفريت، شيصبان، حارث، مارد، غوي، رجيم،  ابو مره، ابولبين، مذموم، مريد و…

عبدالله: پيشه و شغل شما چيست؟

شيطان: مشاغل فراواني دارم؛ گاهي مسافر كشم؛ سر دو راهي حق و باطل مي ايستم و مسافران را در جاده گمراهي در بست به سفر جهنم مي برم. گاهي كشاورزم و بذر كينه و نفاق را در زمين دلها مي افشانم. گاهي نقاشم؛ رنگ بطلان به چهره حقيقت مي زنم و جامه كژي برقامت راستي مي پوشانم. گاهي هم خلبانم؛ با بالهاي وسوسه و القاء آنقدر بر فراز قلب آدمي چرخ مي زنم تا باند مناسب براي فرود بيابم.

عبدالله: دشمني ديرينه ات با آدمي زاد از كجا سرچشمه مي گيرد؟

شيطان: ماجرا از آن روزي شروع شد كه صحنه آراي خلقت، دست به كار آفرينش آدم شد.ملائك نه از روي اعتراض كه از روي كنجكاوي گفتند: اين موجود خاكي كه مي آفريني بر روي زمين فسادها خواهد انگيخت و خونهاي بسيارخواهد ريخت.اگر قصد تو طاعت بردن است كه ما در فرمانبري مطاعيم. واگر مقصود تو تسبيح و تقديس است كه ما پيوسته در اين كاريم.

با ما بگوحكمت اين كار در چيست؟  او در جواب فرمود:

در اين كار رازهاييست سر به مهر؛ من آنچه را كه در خشت خام مي بينم شما در آينه هم نخواهيد ديد.

اينچنين بود كه خالق به واسطه اين مخلوق نوپاي دو پا به خود باليد و بر ما فخر فروخت؛ آنگاه فرمانمان داد كه: "در مقابل اين مخلوق خاكي به خاك سجده فرو افتيد!"

تمامي فرشتگان بي درنگ  برآدم سجده بردند.

اين فرمان اما بر من بسيار گران آمد؛ چه آنكه من سوابقي درخشان داشتم، تنها 6000هزار سال(با حساب شما البته صد و نه ميليارد و پانصد ميليون سال دنيا)، خالصانه خداي را در آسمانها دوشادوش فرشتگان پرستيده بودم، آنقدر مستغرق در عبادت بودم كه فرشتگان گمان مي كردند كه من نيز چون آنها فرشته ام، من نتوانستم بار اين خفت را به دوش كشم. هر چه باشد آفرينش من از آتش بود وخلقت او از خاك، برتري من بر او چون آفتاب روز، روشن بود، من كجا مي توانستم بر انساني خاكزاد سجده برم.

آري، آن روز گستاخانه در برابر خالق ايستادم و متكبرانه از اين فرمان سر باز زدم.

اين شد كه از درگاه ربوبي اش رانده شدم. از آن زمان به بعد كينه آدم را سخت به دل گرفتم و هر روز آتش اين كينه در دلم شعله ورتر مي شود.

عبدالله: اين عبادتهاي خالصانه كه گفتي چگونه ترا از اين تكبرورزي بازنداشت؟

شيطان: من به زعم خود از روي خلوص خداي را مي پرستيدم حال اينكه از ابتدا شائبه شرك و نفاق در خداپرستي ام راه داشت و اين امتحان، شرك و نفاقم را آفتابي كرد.

عبدالله: با چه شيوه و شگردي انسانها را به دام مي افكني؟

شيطان: با روش منحصر به فرد " گام به گام".  من به طور معمول كارم را در چند مرحله انجام مي دهم؛ نخست از طريق وسوسه هاي تحريك آميزخود، افكاري پليد را بر قلب انسان القا مي كنم، آنگاه آن انديشه زشت را نيك جلوه مي دهم، سپس در مرحله عمل با تزيينات گوناگون، اشتياق فرد را براي ارتكاب گناه برمي انگيزم.

اين را هم اضافه مي كنم  كه در مقام روش اساساً با حصر گرايي مخالفم؛ بر اين باورم كه هميشه نمي توان با روشي واحد به صيد شكار رفت. وسوسه، تزيين و حتي تسويل، شايد براي اغلب انسانها سودمند افتد، اما حريم دفاعي برخي انسانها گاهي نفوذ ناپذير است؛ اينجاست كه ناگزيرم به حربه هاي ديگري چون وحي، نسيان و ايجاد فراموشي متوسل شوم. البته هنرمنديهاي ديگري هم دارم؛ مثلا در هيئت و قالب اجسام، تمثل و تجسم مي يابم و از اين رهگذر، ابناي آدم را به سراشيبي سقوط در پرتگاه تباهي و عصيان، سوق، كه چه عرض كنم، هل مي دهم.

عبدالله: بزرگترين آرزوي شيطان چيست؟

شيطان: گفتن ندارد اما اغواي تمامي آدمييان در همه ادوار و اعصار تنها آرزوييست كه در سر مي پرورانم.

عجبا! من فقط شما را سوي گناه خواندم؛ شما اما به سوي گناه دويديد، اگرطعم گناه در ذائقه شما شيرين افتاد ديگر چرا مرا مقصر و مسوول اين تباهي و گمراهي مي انگاريد؟

عبدالله: كدام عمل انسانها بيش از همه تو را خشمگين مي كند؟

شيطان: هر چند خوش ندارم از ابرازش اما برخي انسانها برحسب عادت، با سجده هاي طولاني، مدام مرا آزار مي دهند و بيني مرا به خاك مذلت مي مالند.

عبدالله: كدام عملشان تو را بيشتر خوشحال مي كند؟

شيطان: براي من بسي مسرت بخش است اينكه آدمي پشت سر هم گناه كند و توبه را مدام به تاخير بياندازد.

عبدالله: عجيبترين عمل انسانها كدام است؟

شيطان: برسر سفره گناه مي نشينند و از هر گناهي لقمه اي بر مي گيرند، آنگاه معترضانه برمن خشم مي آورند كه سفره گناه را تو گستردي.

عجبا! من فقط شما را سوي گناه خواندم؛ شما اما به سوي گناه دويديد، اگر طعم گناه در ذائقه شما شيرين افتاد ديگر چرا مرا مقصر و مسوول اين تباهي و گمراهي مي انگاريد؟!

عبدالله: شايد انسانها پر بيراهه نمي روند كه تو را مقصر مي دانند؟

شيطان: چنين نيست. رسالت اغواگري را خداوند خود بر دوش من نهاده است؛ پست تبهكاري و اضلال از ناحيه خداوند به من اعطا شده است. او خود فرموده كه هر كه را از فرزندان آدم مي توانم بلغزانم؛ با سواره نظام و پياده نظام بر آنها بتازم؛ در ثروت و فرزند شريكشان گردم والبته من جز فريب و دروغ نويدشان نخواهم داد.

عبدالله: چه اموري زمينه هاي نفوذ تو را بيش از پيش فراهم مي كنند؟

شيطان: زمينه هاي نفوذ من البته بي شمارند اما نقطه ضعفها، حساسيت ها، حقارت ها، حسادت ها، رقابت ها، محروميت ها، عقده ها، شهرت طلبي ها، شهوتراني ها، افزون خواهي ها و... مناسبترين زمينه هايي(بخوانيد زمين هايي) هستند كه درخت دشمني و بستر نفوذ مرا بارور مي كنند.

عبدالله: اگر اجازه بفرماييد سوال را قدري خصوصي تر كنيم. شما آيا ازدواج هم كرده ايد؟

شيطان: آري، من در اوان جواني با دختري به نام"لهبا" فرزند"روحا" از طائفه جن ازدواج كردم

عبدالله: اين ازدواج ثمره اي هم داشت؟

شيطان: البته كه داشت. حاصل اين ازدواج فرزندان بي شماري بودند كه در وجود آمدند.

عبدالله: سرنوشت آنها چه شد؟

شيطان: در زمانهاي كهن پيش از خلقت انسانها، ميان طوايفي از جن و نسناس(طايفه اي به جاي انسانهاي فعلي) جنگ و خونريزي بالا گرفت و خداوند فرشتگان را فرمود كه به زمين هبوط كنند، آنها هر دو طائفه از جمله فرزندان مرا به هلاكت رساندند و من از آنجا كه خداپرست بودم از اين معركه جان سالم به در بردم. آنگاه فرشتگان مرا به آسمان بردند و من در كنار ايشان، خداي را به جد مي پرستيدم تا اينكه سخن از خلقت و خلافت آدم به ميان آمد و در پي نافرماني ام از آن جمع رانده شدم.

عبدالله: آيا در ميان طائفه خود هواخواه و طرفدار هم داري؟

شيطان: نه تنها در ميان قبيله خود كه در ميان انسانها نيز.

عبدالله: متوجه منظور شما نشدم يعني مي فرماييد انسانها هم به سوي تو دست دوستي دراز مي كنند؟

شيطان: تعجب كرديد؟! آري! عده اي هستند كه مرا ارباب و سرپرست خود مي انگارند، كارگزاران وخدمتگزاراني وفادار كه اهداف شوم و توطئه هاي پليد مرا به خوبي جامه عمل مي پوشانند.

برسر سفره گناه مي نشينند و از هر گناهي لقمه اي بر مي گيرند، آنگاه معترضانه برمن خشم مي آورند كه سفره گناه را تو گستردي.

عبدالله: قلمرو فعاليتهاي شما تا چه اندازه مي تواند باشد؟

شيطان:امور تكويني از قلمرو نفوذ و سلطه من بيرون است؛ تنها در حوزه امور تشريعي مجال جولان دارم، يعني اعمالي كه بشر از روي اختيار و تكليف ملزم به انجام آنهاست؛ چه مي گويم؛ بايد اعتراف كنم كه در حوزه تشريع نيزدست من بسته است چرا كه فعاليتم منحصر به انديشه و روان(و نه جسم) آدمي است؛ آن هم در حدود دعوت واجابت؛ همين وبس.

عبدالله: حرف آخر؟

شيطان(در حاليكه چهره اش از شدت خشم برافروخته بود): سوگند ياد مي كنم كه تا انتقامم را باز نستانم شما آدميان را لحظه اي آسوده نخواهم گذاشت، پيوسته بر سر راهتان در كمين مي نشينم  و راهزن راهتان مي شوم. اكنون ببينيد چگونه راه نجات را بر شما خواهم بست.

 


 

نیچه :


ما در رویدادهای زندگی خود نقشی نداریم، اما در اینکه چگونه آنها را تعبیر کنیم، مؤثر هستیم.


 

گوته:
 
هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد .
 
یوستین گوردر :
 

«زندگی بخت آزمایی بزرگی است که فقط بلیط های برنده را می توان دید»
 
دبی فورد « نیمه تاریک وجود »:
 

ما انتخاب کرده ایم که به بخش هایی از وجود خود اجازه بودن ندهیم و درنتیجه مجبور هستیم انرژی روانی بسیاری را صرف پنهان نگه داشتن آنها بکنیم.

اگر عظمتي مشاهده مي‌كنيد، درواقع عظمت خودتان را مي‌بينيد

چشمانتان را ببنديد و به اين نكته بينديشيد. اگر عظمت فرد ديگري را تحسين مي‌كنيد، آنچه مي‌بينيد عظمت خودتان است .اگر شما اين ويژگي را نداشتيد جذب آن نمي شديد .


 

 همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید

 

باز روشن می شود زود

 

تنها فراموش مکن این حقیقتی است

 

بارانی باید که تا رنگین کمانی برآید


 

جملات كوتاه و جالب

Prayer is not conquering God’s reluctance but taking hold of God’s willingness.

دعا غلبه بر مخالفت خدا نيست بلكه دستيابي به رضايت اوست.

Love is the highest gift of GOD.

عشق والا ترين هديه خداوند است.

GOD heals, and doctor takes the fee!

خدا شفا مي دهد و پزشك حق ويزيت مي گيرد!

Man is certainly stark mad; he cannot make a worm, yet he makes gods by the dozens!

انسان واقعاً ديوانه است؛ يك كرم هم نمي تواند بسازد اما ده ها خدا مي سازد.

 

Every happening great and small, is a parable whereby GOD speaks to us, and the art of life is to get the message.

هر اتفاقي كه مي افتد، چه كوچك چه بزرگ، وسيله اي است براي آنكه خدا با ما حرف بزند و هنر زندگي دريافت پيام است.

 

The nearer the soul is to GOD, the less its disturbances since the point nearest the circle is subject to the least motion

هر چه روح به خداوند نزديكتر باشد، آشفتگي اش كمتر است. زيرا نزديك ترين نقطه به مركز دايره كمترين تكان را دارد.

GOD, often in his wisdom , sends his angels down to walk with us. We know them best as friends.

معمولاً خداوند فرشته هايش را پايين مي فرستد تا با ما قدم بردارند.ما آنها را به صورت دوستانمان مي شناسيم.


 

  رویا

 

آرزوهایت را یادداشت کن , خدا فراموش نمی کند اما تو از

خاطرت میرود که آنچه امروز داری همان خواسته دیروزت بوده

است .