دل بی تاب

راحتم بگذار دل بيقرارم !

بگذار خودم را به اين سكوت لعنتي عادت دهم !

من به همين سكوت ساده  راضي ام

بگذار امروز لاي شعرهايم  حرف عاشقي نباشد

مي خواهم احساس پاكم را سر به هوا كنم!

پا به پاي من بيا بي بهانه ! 

بي بهانه ي چشم هايش و دستهايش!

روزهاست فهميده ام سهم من همين اندك هواي ساحل خاطره است

حالا فهميده ام بايد به همين گفتگوي گريه و گلايه قناعت كنم

حالا فهميده ام  ستاره ام ،ميلي به گذر از تنگناي دلتنگي هايم ندارد

پس چگونه مي توانم اينقدر ساده بخواهم سكوتم را  با سايه سار شعرهاي مهربانش بشكند؟

بيا دل بي تابم !

بيا تا با هم امروز را  بي خيال گلايه به آغوش شب بسپاريم

.

.

.

 

سکوت

   .

       .

       .

       حرف بسیار دارم.

        سکوت ، مرا بیشتر می فهمد تا حرف.

        سکوت می کنم. اینها که می نگارم ،

        شرح دلتنگی های من است . نه شرح دلسنگی های دوستان.

       هوای درونم دلتنگ است . دلتنگ.

       آنچنان دلتنگم که می خوام فقط سکوت کنم.

       سکوت. سکوت. سکوت.......

       گاهی وقتها سکوت همه چیز است.

        گفته ها سیاهی دفترند . باید از بیرون دادن آنها پرهیز کرد.

       سکوت، سپیدی درون وحاشیه دفتراست.

       که نه چشم را می آزارد .نه خاطر کسی را مکدر می کند

باز بارونه...

آسمان بارانيست

همگي مي گذرند

چتر دارند به دست تا نبارد باران بر سر و صورتشان

اما...

من تنها و رها

زير اين سقف سياه

گام بر مي دارم بي چتر

و به تو مي انديشم!!!!!!!!!!!!