دل بی تاب
بگذار خودم را به اين سكوت لعنتي عادت دهم !
من به همين سكوت ساده راضي ام
بگذار امروز لاي شعرهايم حرف عاشقي نباشد
مي خواهم احساس پاكم را سر به هوا كنم!
پا به پاي من بيا بي بهانه !
بي بهانه ي چشم هايش و دستهايش!
روزهاست فهميده ام سهم من همين اندك هواي ساحل خاطره است
حالا فهميده ام بايد به همين گفتگوي گريه و گلايه قناعت كنم
حالا فهميده ام ستاره ام ،ميلي به گذر از تنگناي دلتنگي هايم ندارد
پس چگونه مي توانم اينقدر ساده بخواهم سكوتم را با سايه سار شعرهاي مهربانش بشكند؟
بيا دل بي تابم !
بيا تا با هم امروز را بي خيال گلايه به آغوش شب بسپاريم
.
.
.
