برای ماندنش ...

برای ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمایت من رو بر نگرداند که من بی او هیچم. نیمه شب ها برایش دعا کردم اه کشیدم ولی او رفت و خدا گریه هایم را نشنید و ندید و دعا هایم را نشنید و مورد اجابت قرار نداد و او را برد و ان زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بریدم و های های گریستم و او رفت و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و امروز من او را برای همیشه از دست داده ام نه می توانم او را حس کنم و نه در آغوش بگیرم او رفت گر چه برایم همیشه ماندگار است

من حسودم

به مامان حسودی می کنم. مامان خیلی کارها بلد است که من تا حد مرگ بهشان حسودی می کنم.مثلن؟ بلد است بافتنی ببافد. به نظر من رمانتیک ترین هدیه ای که یک زن می تواند بدهد ، بافتنی ست. حالا از بلوز و کلاه و شال گردن گرفته تا دستبند. از آن هدیه هایی نیست که بروی در مغازه و در کم تر از ثانیه ای بخریش و بپیچیش لای کاغذ کادو و تمام. فکر کن یک پلیور بافتنی چندتا گره دارد؟ هر گره را هم که سه ثانیه حساب کنی فکر کن چه ثانیه ها، چه دقیقه ها، چه ساعت ها، به عشق یک آدم گره زده ای ، فکر کن .
راستش را بخواهم بگویم، من حتی از آن دستبندهای ساده ی گره دار هم بلد نیستم درست کنم. یعنی بلدم هااا، ولی تسلط ندارم. برای همین زشت از آب در می آیند. من هم نیمه کاره رهایشان می کنم. چون زشت اند.
شما ... شمایی که حالا داری اینجا را می خوانی و ازخودت می پرسی پس دستبند مرا چطوری بافته بودی؟ می خواهم اعتراف کنم که دستبندت را من نبافته بودم. الکی گفتم خودم بافتم ، آن را از هندوستان برایت خریده بود. دلم می خواست وقتی دور مچت گره می زنمش بگویم که خودم بافتم و ...
دور مچت گره نزدمش هیچ وقت .
من آدم دروغ گویی نیستم در زندگی. بماند که یک چندسالی درمدرسه به اندازه موهای سرم به مدیر و ناظم و معلم ها دروغ گفتم!! اما خب آنها فرق داشتند. به آدم های خوب زندگیم که نمی توانم دروغ بگویم. آنها آدم های خوب زندگیم نبودند ...
تو اما بودی...هستی.
برای همین است که دارم اعتراف می کنم. دوست ندارم بذارمت کنار ناظم و مدیر و معلم های مدرسه. دوست دارم بدانی که من نبافته بودم. که بلد نیستم ببافم ...
و به مامان حسودیم می شود شدیددددددددددد