حرف دارم....
آنقدر
حرف دارم
که زبان حوصله ام
سر رفته است
و برای نوشتن نیز
آنقدر
که قلم
میان انگشتانم
به خواب میرود
برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال .
بنگر که چگونه می افتی !
چون برگی زرد یا چون سیبی سرخ ؟!
خداوندا تو تنهایی و من تنهای تنهایم
تو یکتا و تو بی همتا
ولیکن من نه یکتا و نه بی همتا
فقط تنهای تنهایم
...

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از انکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود آی ....... ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چه قدرزود دیر می شود "زنده یاد قیصر امین پور"
این پست را عینا از وبلاگ دوست عزیزم ستاره برداشته ام. درواقع حرفی بود که مدتی فکرمو به خودش مشغول کرده بود اما به ذهنم نرسیده بود که در موردش چیزی بنویسم ....
بخوانید ...
" شايد برايتان اتفاق افتاده است, گاهي از روي سادگي و ساده انديشي به موضوعات به گونه اي نگاه ميكني اما در اصل موضوعات ديگري در بين هست ...
بارها گفته ام در اين برهه از زمان نميتوان و نبايد ساده انديشيد چون ديگران ساده نمي انديشند .
گاهي ذهنياتت را مجبوري به جاهايي ببري كه عقل جن نميرسد !
مثلا آن روز ...
آنروز من فكر ميكردم او بخاطر خيرخواهي و محبت است كه به من كمك ميكند ! اما دليل ديگري داشت ...
آنروز من فكر ميكردم گفتگو واقعا در مورد كار است . ! اما گفتگو چيز ديگري بود ...
آنروز من فكر ميكردم زمانهاييكه مرا از بعضي كارها منع ميكرد دليلي براي بهبود زندگي من دارد. با اينكه بسيار ميانديشيدم تا دليل موجهي بيابم...! اما در واقع جز منفعت خودش چیز دیگری نبود...
آنروز من فكر ميكردم گريه هايش واقعي است . فكر ميكردم اواگر گريه كند ديگر دنيا به آخر رسيده است .! اما گريه ها همه اشكهاي تمساح بودند ...
آنروز من فكر ميكردم اين سخنان از دوست داشتن واقعي است .! اما مسئله ديگري باعث شده بود كه اين سخنان را رديف كند ...
و ...
واقعا چطور ميتوان به نيات افراد پي برد ؟ آيا ميشود راهي پيدا كرد كه نيتها آشكار شود؟ وقتی که مستقیم به چشمهایت نگاه نمیکنند یا حتی نگاههایشان هم دروغین است ...
چرا گاهي راست گفتن اينقدر برايمان سخت است ؟ اگر ميدانيم حرف يا كار اشتباه است چرا ...؟
اگر ميدانيم نيتمان بد است چرا...؟
چرا بدها را ميخواهيم؟ چرا خوبيها را نخواهيم؟ چرا اين دو روزي كه زندگي ميكنيم . بد زندگي ميكنيم؟ چرا راه درست را نرويم؟ چرا انسان نباشیم؟ وقتی خوشبختی اینقدر نزدیک و در دسترس است چرا از آن فرار میکنیم؟ چرا از عقل در راه صحیح بهره نبریم؟ چرا؟؟؟... "
آماده ... ۱ ... ۲ ...۳

شما الان پشتک زدن اینترنتی رو تجربه کردید
چه احساسی دارید؟
من از این شهر که آدمهایش همگی نام مرا می دانند،
شامگاهی سحری بار سفر خواهم بست ،
می روم جای دگر
خانه ای خواهم ساخت
خانه ای سبز و بلند
باز هم شادی و مهر و امید
همه مهمان منند
چه دل پری داشت آسمان.
حسابی غرید و بارید و بالاخره صاف و آبی شد.
خوش به حال آسمان که خوب می تواند فریاد بزند و راحت می تواند اشک بریزد. که می تواند زلال و بی غبار بشود.
و من ...!
شهر از من چه پر است و اتاقم خالی
همگان می نگرند که به تکرار به در آمده است
تن این خستهء گیج چشم این شب بیدار
و به تکرار به دنبال کسی میگردد
چشم همسایه مرا میپاید تا به تکرار سلامی گوید
باد هم تکراری است هرخیابان هر جا
میشناسد رهگذرهایش را
جاده از تعداد قدمها آگاست نقش انگشت به لیوان مانده
و فضا پر ز دم و بازدم است آسمان رنگ کسالت دارد
صبح خمیازه بی خوابی شب شب بیداری مطلق دارد
چقدر مطبوع است جابجائی میان شب و روز
غم اندوه از مرگ کسی یا عبور مگسی
شادی رد شدن از بیماری مستی حل شدن مشکل هفته پیش
یک تنوع شاید... مشکلی سوزند است
این چنین است که ما میبینیم زندگی یعنی چه...؟
روز خوش روز کسالت باری است بی حادثه چون کودکی در خوابی خوش
و زمان بی احساس در گذر است و زمان خستگی اش را به تاریکی شب میبخشد
زین میان یار من است قلمی ، جوهری ، چشم تری
می نویسم که نگاهم به کجاست "به چه می اندیشم؟"
کیست در زاویه چشم ترم و ازآن پنجره کوچک و تاریک میان یه جهان می نگرم
و از او میگویم..
این مکرر ایام چه حقیر است و فقیر
آنچه از پنجره پیداست فریب است فریب
یا سرابی است یا که یک آینه است
انعکاسی است از آنچه که تو می اندیشی
چه غریبم به هر آنکس که بدان خرسند است
یا که غرق است در افکار فریبنده خویش
بی خیال است که نیست..
بی تفاوت که چنین است و چنان میچرد در چمن مکر و دغل
میخورد از علف وادی تزویر وریا
کره خر آمده ............ خر خواهد رفت
شاید که همین باید بود.....
چه نصیبی است خردمند فقیر
شاید که همین باید بود
شهر از من چه پر است و اتاقم خالی
چشم این شب بیدار به تکرار به دنبال کسی میگردد
منبع:اینترنت
و گاهی چقدر بی خود دلم تنگ می شود و گاهی فراموش می کنم که نمی توانم عاشقانه، لطیف و دوست داشتنی بنویسم. و دلم می خواهد کلمات خوب بیایند، و دیگر همه چیز مسخره نباشد، اما انگار باید خودم به دنبال واژه ها بگردم. وقتی که روشن می نویسم، دیگر ترافیکی در کار نیست. و دقیقه ها فکر می کنم که کلمه ی بعدی چه باید باشد تا ...
گفته بودم که از آسمان و بخشایش مزخرفش بیزار می شوم؟ گفته بودم وقتیکه می بارد گویا برایم قرن ها می گذرد، قرن ها و سالهایی که نبوده ام، و سالهای درازی که بوده ام و تو را نمی شناختم ... و دلم می سوزد برای آسمان که هر روز می گرید تا خاطراتم بشکفند، تا عکسهایت پاک بشوند ......
امشب حس غريبی دارم ، انگار تمام غصه های دنيا در دلم تلنبار شده است ، انگار که يک دنيا حرف نگفته ، در گلويم قنديل بسته است ، انگار يک آسمان ابر ، در چشمانم قصد باريدن دارد ، به اندازه تمام دوران کودکيم ، به يک آغوش گرم ، به يک شانه پر مهر احتياج دارم که مامن و پناهگاهم شوند و آرامم کنند.
خدايا ! نميدانم چه اتفاقی افتاده که اينقدر احساس تنهايی می کنم ، شايد از تو دور شده ام که اينقدر تنهايی به من نزديک شده ، شايد با تو غريبه شده ام که اينقدر ترس و وحشت با من آشنا شده ، شايد ....
زندگیم گاهی وقتها به اندازه ی تنهایی پنهان درونم پیچیده می شود. گاهی خودم هم متوجه ی این احساسات ناب و ساده نمی شوم. زندگی چه می تواند باشد؟! یک خواب؟! یک تصور غلط از اجرامی که واقعی نیستند و یک احساس پوچ تنهایی درون؟ زندگی هر چه باشد تا امروز گذشته و خواهد گذشت. من هرگز نخواهم توانست در زمان خودم را خاک بکنم.
زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند
شعر من نیلوفر خشکیده در مرداب را ماند
ابر بی باران اندوهم ، خار خشک سینه ی کوهم
سالها رفته است کز هر آرزو خالیست آغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم ، آه ...
حالیا خاموش خاموشم
یاد از خاطر فراموشم
( فریدون مشیری )
تامل در اين جملات ، دريايي از خداشناسي پاك و معصومانه رو جلو چشامون مياره !
* لازم نيست که نگران من باشي. من هميشه دو طرف خيابان رو نگاه مي کنم.
*فکر مي کنم دستگاه منگنه يکي از بزرگترين اختراعات تو باشه.
*اسم من سيمونه. اسمم از انجيله. هشت سال و نيم دارم. ما در خيابون پارک زندگي مي کنيم. يه سگ دارم که اسمش باستره. يه همستر گوچولو داشتم که از خونه بيرون رفت و فرار کرد. من براي سنم کوچيکم هستم. سرگرمي هاي من شنا، بولينگ و مطالعه است. من يه آزمايشگاه کوچيک يه کلکسيون سکه و يه کلکسيون ماهي هاي استوايي دارم. در حال حاضر سه نوع از اونا رو دارم. خوب فکر مي کنم که خيلي حرف زدم. خداحافظ
* بعضي وقتها بهت فکر مي کنم حتي وقتي دعا نمي کنم.
*شرط مي بندم که براي تو خيلي سخته که به همه آدمها در همه جاي دنيا عشق داشته باشي.
*خانواده ما فقط از ۴ نفر تشکيل شده و من هيچ وقت نمي تونم اين کارو بکنم.
*از همه ادمهايي که براي تو کار مي کنند پتروس و يوحنا رو از همه بيشتر دوست دارم.
*اگر روز يکشنبه توي کليسا رو نگاه کني بهت کفشاي نوام رو نشون مي دم.
*آدماي بد به نوح مي خنديدند و مي گفتند که تو احمقي که در زمين خشک کشتي مي سازي. اما او خيلي باهوش بود چون شيفته تو بود. اين همان کاريست که من مي خواهم بکنم.
*فکر نمي کنم که هيچ کس مي تونست بهتر از تو خدايي کنه. فقط خواستم که تو اينو بدوني اما من اين حرفو به اين خاطر نمي زنم که تو خدا هستي.
*من فکر نمي کردم که نارنجي و ارغواني بهم بياد، تا وقتي که غروب خورشيدي رو که روز سه شنبه ساخته بودي ديدم. دمت گرم.
*من بهترين کاري رو که از دستم بر مياد انجام ميدم.
*دوستت دارم ،حالت خوبه؟ من خوبم، مادرم پنج دختر و يک پسر داره، من هم يکي از اونا هستم.
*از زماني که راجع به تو شنيدم ديگه احساس تنهايي نمي کنم.
*ما خونديم که توماس اديسون روشنايي رو اختراع کرد اما توي مدرسه ديني مي گن که تو اينکار رو کردي. پس شرط مي بندم که اديسون فکر تو رو دزديده.
*خدای عزیز توی مدرسه یاد گرفته ام که تو می توانی کرمهای ابریشم را به پروانه تبدیل کنی. محشر است!برای خواهرم چه کار می توانی بکنی؟ او زشت است.لطفا به مامان و بابام نگو من برات چی نوشتم.
*خدای عزیز خواهش میکنم دنیس کلارک را در سال آینده بفرست به یه کمپ دیگه.
*خدای عزیز در عوض اینکه بگذاری مردم بمیرن و بخوای آدمهای نو بسازی چرا همین آدمها رو نگه نمیداری ؟
*خدای عزیز بخاطربرادر کوچولویی که دادی متشکرم اما من برای یک توله سگ دعا کردم.
*خدای عزیز من امریکاییم تو کجایی هستی ؟
*خدای عزیز من به یک عروسی رفتم و آنها همدیگر را در کلیسا بوسیدند آیا این خوب است؟
*من فکر نمی کنم که کسی بهتراز خدا باشه من میخواهم این را بدانی اما من این را نمیگویم چون تو خدا هستی.
*
*
*
*
*
ماهی کوچک،
فکر می کند
جهان تنگ کوچک گردی است که در آن
چشم باز کرده .
می گردد.
گاهی،
اشباح محو و مه آلودی را می بیند
که فکر می کند می بیند.
شناختن ناممکن است. این را خیلی وقت است می دانم. اما همیشه خودم را گول می زنم. گاهی وقتها آنقدر مغرور می شوم که فکر می کنم خودم را می شناسم. فقط فکر می کنم...
به نظرم گاهی توقف در زمان فرصت خوبیست برای نگریستن به مسیر طی شده و راه در پیش رو. یک چیزی این وسط هست که به من اطمینان می دهد که گاهی برای رسیدن باید نرفت.
انقدر است که ما را برای دعا به زانو دراورد
" در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است
روزي روزگاري دو فرشته کوچک در سفر بودند يک شب به منزل فردي
ثروتمند رسيدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپري
کنند . آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو
فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري کنند و در عوض آنها را به
زيرزمين سرد و تاريکي منتقل کردند . آن دو فرشته کوچک همانطور که
مشغول آماده کردن جاي خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به
سوراخي در درون ديوار افتاد و سريعا به سمت سوراخ رفت و آنرا
تعمير و درست کرد . فرشته کوچکتر پرسيد : چرا سوراخ ديوار را
تعمير کردي . فرشته بزرگتر پاسخ داد : هميشه چيزهايي را که مي بينيم
آنچه نيست که به نظر مي آيد . فرشته کوچکتر از اين سخن سر در
نياورد . فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزديکي
يک کلبه متعلق به يک زوج کشاورز رسيدند . و از صاحبخانه خواستند تا
اجازه دهند شب را آنجا سپري کنند . زن و مرد کشاورز که سني از آنها
گذشته بود با مهرباني کامل جواب مثبت دادند و پس از پذيرايي اجازه
دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روي تخت انها بخوابند و خودشان
روي زمين سرد خوابيدند. صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه مرد
و زن کشاورز از خواب بيدار شد و ديد آندو غرق در گريه مي باشند .
جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده آن زوج که محل درآمد آنها نيز بود در
روي زمين افتاده و مرده. فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر
فرياد زد : چرا اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد . تو به خانواده اول که همه
چيز داشتند کمک کردي و ديوار سوراخ آنها را تعمير کردي ولي اين
خانواده که غير از اين گاو چيز ديگري نداشتند کمک نکردي و اجازه
دادي اين گاو بميرد. فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد: چيزها
آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيد. فرشته کوچک فرياد زد : يعني
چه من نمي فهمم. فرشته بزرگ گفت : هنگامي که در زير زمين منزل آن
مرد ثروتمند اقامت داشتيم ديدم که در سوراخ آن ديوار گنچي وجود دارد
و چون ديدم که آن مرد به ديگران کمک نمي کند و از آنجه دارد در راه
کمک استفاده نمي کند پس سوراخ ديوار را ترميم و تعمير کردم تا آنها
گنج را پيدا نکنند. ديشب که در اتاق خواب اين زوج خوابيده بودم فرشته
مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو
را پيشنهاد و قرباني کردم. چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي
آيند.
بعضي وقتها چيزهايي اتفاق مي افتد که دقيقا بر عکس
انتظار و خواست ماست و اگر انصاف داريد به اتفاقاتي که مي افتد بايد
اعتماد داشته باشيد . شايد که به وقت و زمانش متوجه دلايل آن اتفاقات
شويد. * آدمهايي به زندگي شما وارد مي شوند و به سرعت مي روند *
دوستاني پيدا مي شوند و مدتها باقي مي مانند و رد پايي زيبا در درون
قلب ما باقي مي گذارند و ما خود اين کار را براي ديگران انجام نمي دهيم
چون دوست خود را يافته ايم و ديگري اين کار را براي ما انجام داده.
.خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد: او مي گويد آري و آنچه مي
خواهي به تو مي دهد. او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد. او مي
گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد
.اگرماتمام جهان رادرپي شادي وموفقيت در نورديم جزدردرون خودمان
نخواهيم توانست آنرادريابيم
.ديگران را ببخش.نه به اين علت که لياقت بخشش تو را دارند.به اين علت که
تو لياقت ان را داري که ارامش داشته باشي
.زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم عشق قشنگ نيست ما قشنگش
ميکنيم دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم دل هيچکس سنگ نيست ما
سنگش ميکنيم
.نگاه مکن چه کسي سخن مي گويد ، ببين چه مي گويد
.اگر مي خواهي بداني چه بوده اي ، بنگر که چيستي . اگر مي خواهي
بداني که چه خواهي شد ، بنگر که چه مي کني
.اگر مي خواهي خوشبخت باشي جز آنکه برايت مهيا است آرزو مکن
.هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل
کنار هم جا نميشه ... اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين
دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني

... یک روز که جلوی پنجره ی اتاقم گل قاصدک را دیدم از خوشحالی در پوست نمی گنجیدم . آن را برداشتم تا حرفم را به خدا بزنم . هر چه خواستم گفتم و از او خواستم اگر حرفهای مرا شنید هر روز برایم یک گل قاصدک بفرستد . تا روزهای زیادی آن گل جلوی پنجره حرفهایم را می شنید و با یک فوت به هوا می رفت تا من هر چه دلم می خواست به خدای مهربان بگویم . بعد از سالها وقتی که دلم از دنیا خیلی گرفته بود به حیاط رفتم و با صدای بلند شروع به گریه کردم .
جلوی پنجره پر بود از گلهای قاصدک ...