برنامه هاي خداوند



کرم سبز کوچک می اندیشید ، بیشتر زندگی اش را روی زمین می گذراند، به پرندگان حسد می ورزد و از سرنوشت و شکل کالبدش خشمگین است. همچنین می اندیشید ، من منفور ترین موجوداتم ، زشت ، کریه و محکوم به خزیدن بر روی زمین.

اما یک روز مادر طبیعت از کرم می خواهد پیله ای بتند. گمان می کند باید گور خود را بسازد و اماده مرگ می شود . هر چند از زندگی خود تا ان لحظه ناخوشنود است ، به خدا شکوه می برد : خدایا ، درست زمانی که سر انجام به همه چیز عادت کردم ، اندک چیزی را هم که دارم از من می گیری  ؟! خود را ناامیدانه در پیله حبس می کند و منتظر پایان کار می ماند. چند روز بعد ، در می یابد که به پروانه ای زیبا تبدیل شده ، می تواند به اسمان پرواز کند و بسیار تحسین اش کنند . « او از معنای زندگی و برنامه های خداوند شگفت زده است»