من؟ من ایمان دارم که یک روزِ دور و دیر... در یک شهر بزرگ ابری زیبا... پراز آدم های غریبه مهربان... من و تو... با هم، و برای هم زندگی خواهیم کرد... من به رد پایم در زندگی تو ایمان دارم. من به خودم ایمان دارم. به تو و دستهای مهربانت، به گره انگشتان پهن مردانه ات، من به چشم های کوچک و نگاه عمیق تو ایمان دارم. پس من زندگی را می دوم تا آنجایی که تو مثل یکهویی ترین اتفاق دنیا برایم بیافتی و من از خوشی جیغ بکشم. می دانم که یک روز، یکجا به زندگی ام برمی گردی... من تا آن روز... من تا آنجا....