من ایمان دارم می آیی
من؟ من ایمان دارم
که یک روزِ دور و دیر... در یک شهر بزرگ ابری زیبا... پراز آدم های غریبه
مهربان... من و تو... با هم، و برای هم زندگی خواهیم کرد... من به رد پایم در
زندگی تو ایمان دارم. من به خودم ایمان دارم. به تو و دستهای مهربانت، به
گره انگشتان پهن مردانه ات، من به چشم های کوچک و نگاه عمیق تو ایمان
دارم. پس من زندگی را می دوم تا آنجایی که تو مثل
یکهویی ترین اتفاق دنیا برایم بیافتی و من از خوشی جیغ بکشم. می دانم که
یک روز، یکجا به زندگی ام برمی گردی... من تا آن روز... من تا آنجا....
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر ۱۳۸۹ ساعت 21:52 توسط باران
|