پسر كوچولو گفت :گاهي وقت ها قاشق از دستم مي افتد .

پيرمرد گفت :از دست من هم مي افتد .

پسر كوچولو گفت :من گاهي اوقات از همه كلافه مي شوم .

پيرمرد گفت :من هم همينطور .

پسر كوچولو گفت :من اغلب گريه مي كنم .

پيرمرد گفت :من هم همينطور .

پسر گفت :از همه بدتر بزرگتر ها به من توجهي ندارند !

... و گرماي دستي چروكيده را احساس كرد ... مي فهمم چه مي گويي, مي فهمم !!! 

اطلاعات هفتگی