پسر كوچولو گفت :گاهي وقت ها قاشق از دستم مي افتد .
پيرمرد گفت :از دست من هم مي افتد .
پسر كوچولو گفت :من گاهي اوقات از همه كلافه مي شوم .
پيرمرد گفت :من هم همينطور .
پسر كوچولو گفت :من اغلب گريه مي كنم .
پيرمرد گفت :من هم همينطور .
پسر گفت :از همه بدتر بزرگتر ها به من توجهي ندارند !
... و گرماي دستي چروكيده را احساس كرد ... مي فهمم چه مي گويي, مي فهمم !!!
اطلاعات هفتگی
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 8:12 توسط باران
|