می‌دانی، من د‌لم گرفته این روزها. بهانه ‌گیرم. بدخلقم. دلم تنگ شده و چاره‌ای جز صبر ندارم. یک‌ چیزی را از من قبول کن. صبر، هرگز چاره‌ی خوبی نیست. منظورم این است که چاره‌ ی بی‌چاره‌ کننده‌ ای است. دمار از روزگار آدم درمی‌آورد. تو فکر می‌کنی که تویی که داری صبر می‌کنی، اما ...
این است که من صبح‌ها بیدار می‌شوم و غر می‌زنم، کج ‌خلقی می‌کنم، هی بغض می‌کنم، هی گریه می‌کنم الکی. فیلم می‌بینم، گریه می‌کنم. کتاب می‌خوانم، گریه می‌کنم. گزارش کار می‌نویسم، گریه می‌کنم. یعنی می‌خواهم بگویم یک حال گریه‌کنان فین‌فین‌کنان بالیوودی‌ای دارم که بیا و ببین.
بعد همین من، یک ذره هم پشیمان نیستم. یک ذره هم حتی. یعنی تمام دیشب را هم که دراز کشیدم توی تخت و همین‌جوری که سیل اشک روان بود از خودم پرسیدم پشیمانی؟
نه.نبودم،‌ نیستم