زندگی آب روان است, روان می گذرد هر چه تقدیر من و توست همان می گذرد
پشت كوههای خراسون گنبد طلاتو دیدن واسه ي دلخوشي دل به جوارت پر كشيدن واسه او صحن مطهر تو غروب كنار ایوون واسه كفترای معصوم كه تو آسمون میگردن واسه آدمای مغموم كه میان، دخیل میبندن واسه اون هوای تازه كه پر از عطر گلابه اگه دستم به ضریحت برسه واسم یه خوابه واسه اون حوض قشنگی كه پر از آب زلاله واسه سنگ فرشای ایوون كه برام دنيايي داره دل من تنگه میدونی كاشكی قابلم بدونی چقدر آرزو دارم لب حوض وضو بگیرم یا كه از تربت پاكت مثل یاسا بو بگیرم واسه اون اوج شكفتن توی عالم زیارت واسه اون لحظه كه آدم میرسه به بینهایت واسه اون كفشا كه مردم روی پله در میارن واسه اون شمعی كه روشن توی صحن تو میزارن واسه اون ساحت پاكی كه درش همیشه بازه واسه دستای نیازی كه به سوی تو درازه دل من تنگه میدونی كاشكی قابلم بدونی هیچ كسی نومید و ناكام نمیره از آستانت تو پر از لطف و شفایی واسه درد دوستانت مثل مرهم تو می مونی واسه آدمای دربند تو امیدی كه میشینه توی قلب یه نیازمند تو صدام كن، تو صدام كن، زائر كوی تو باشم یا برای كفترات من، سر ظهر دونه بپاشم من یه قاصر یه خطاكار، لحظه خوب مناجات میدونم كه هیچ نیازی به زیارتم نداری اما من غرق نیازم ،آقا تو بزرگواری واسه تو حرم نشستن واسه لحظهی رسیدن دل من تنگه میدونی؟ كاشكی قابلم بدونی
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۸۷ ساعت 11:7 توسط باران
|
هیچ توانایی و قدرتی جز به مدد خدا نیست توکل کردم بر زنده ای که هرگز نمی میرد و ستایش از آن خدایی است که فرزند نگرفته و شریکی در ملکش و جود نداشته و نیست برای او یاوری از حواری و او را بزرگ شمار بی اندازه . آنچه تا کنون نوشتم برای این بود که روزی کسی بخواند که بشناسمش آنچه اکنون مینویسم نمیدانم برای کیست. ولی دوست دارم تا آنچه که دوست دارم را بنویسم . شاید این بار تو بخوانی.....