|
تیغ اندوه سینه ام را شکافت.....
بعضی وقتها فکر می کنم خوشبخت ترین آدم روی زمینم هراز گاهی مثل امروز احساس می کنم بدشانس ترین
و بدبخت ترین موجود کره زمینم در اوج استیصال فقط به دنبال یه پنجره،روزنه،شکافی،درزی یا حتی یه
پناهگاه کوچیکی که بتونم برای لحظه ای از زیر بار سنگین این همه نگاه خلاص شم.
این قدر قلبم تیر می کشه و تند می زنه که انگار می خواد واسه...
این قدر سرم درد می کنه و حالم بد می شه که تحمل همه چیز و همه کس برام غیر ممکن می شه
این قدر از این دنیا خسته و دل زده ام که فقط احتیاج دارم به...! 
این قدر ترسیده ام از آدم های پیرامونم که هیچ حرفی تسلایم نمی دهد.این دنیا پر از ظلم و فریب و نیرنگ...
با چشمام چه چیزا که ندیدم با گوشام چه چیزهایی که نشنیدم .بیشتر از پیش حس زندگی ازم گرفته شد
از این دنیا سیرم...!
وای خدای من دارم کم میارم...
خدایا از این بازیهای تکراری و شکننده از این همه سختیها و مشکلات و نارساییهای روزگار خسته ام.
بارالها،می دونم همه اینا حکمتی داره این همه سختیها بدون مصلحت نیست . اگر سرما نباشه،گرما لذتی نداره.
خدای من،در پی این نمادها و نشانه ها می خوای حضور تو در همه چیز به من بفهمونی تا هیچ چیزی را بی
حضور تو نبینم
تو که دلسوز منی!
تو این قدر به من نزدیک و مهربانی!
به من لطف و عنایت داری پس چه چیزی باعث می شه تا من از تو دور شم؟
چه چیزی میان من و تو فاصله میندازه؟
ای منتهی امیدها، هیچ وقت تنهام نذار یا به دیگری مسپار! |