... یک روز که جلوی پنجره ی اتاقم گل قاصدک را دیدم از خوشحالی در پوست نمی گنجیدم . آن را برداشتم تا حرفم را به خدا بزنم . هر چه خواستم گفتم و از او خواستم اگر حرفهای مرا شنید هر روز برایم یک گل قاصدک بفرستد . تا روزهای زیادی آن گل جلوی پنجره حرفهایم را می شنید و با یک فوت به هوا می رفت تا من هر چه دلم می خواست به خدای مهربان بگویم . بعد از سالها وقتی که دلم از دنیا خیلی گرفته بود به حیاط رفتم و با صدای بلند شروع به گریه کردم .
جلوی پنجره پر بود از گلهای قاصدک ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۸۷ ساعت 12:48 توسط باران
|