امشب حس غريبی دارم ، انگار تمام غصه های دنيا در دلم تلنبار شده است ، انگار که يک دنيا حرف نگفته ، در گلويم قنديل بسته است ، انگار يک آسمان ابر ، در چشمانم قصد باريدن دارد ، به اندازه تمام دوران کودکيم ، به يک آغوش گرم ، به يک شانه پر مهر احتياج دارم که مامن و پناهگاهم شوند و آرامم کنند.
خدايا ! نميدانم چه اتفاقی افتاده که اينقدر احساس تنهايی می کنم ، شايد از تو دور شده ام که اينقدر تنهايی به من نزديک شده ، شايد با تو غريبه شده ام که اينقدر ترس و وحشت با من آشنا شده ، شايد ....
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 23:24 توسط باران
|