شهر از من چه پر است و اتاقم خالی
همگان می نگرند که به تکرار به در آمده است
تن این خستهء گیج چشم این شب بیدار
و به تکرار به دنبال کسی میگردد
چشم همسایه مرا میپاید تا به تکرار سلامی گوید
باد هم تکراری است هرخیابان هر جا
میشناسد رهگذرهایش را
جاده از تعداد قدمها آگاست نقش انگشت به لیوان مانده
و فضا پر ز دم و بازدم است آسمان رنگ کسالت دارد
صبح خمیازه بی خوابی شب شب بیداری مطلق دارد
چقدر مطبوع است جابجائی میان شب و روز
غم اندوه از مرگ کسی یا عبور مگسی
شادی رد شدن از بیماری مستی حل شدن مشکل هفته پیش
یک تنوع شاید... مشکلی سوزند است
این چنین است که ما میبینیم زندگی یعنی چه...؟
روز خوش روز کسالت باری است بی حادثه چون کودکی در خوابی خوش
و زمان بی احساس در گذر است و زمان خستگی اش را به تاریکی شب میبخشد
زین میان یار من است قلمی ، جوهری ، چشم تری
می نویسم که نگاهم به کجاست "به چه می اندیشم؟"
کیست در زاویه چشم ترم و ازآن پنجره کوچک و تاریک میان یه جهان می نگرم
و از او میگویم..
این مکرر ایام چه حقیر است و فقیر
آنچه از پنجره پیداست فریب است فریب
یا سرابی است یا که یک آینه است
انعکاسی است از آنچه که تو می اندیشی
چه غریبم به هر آنکس که بدان خرسند است
یا که غرق است در افکار فریبنده خویش
بی خیال است که نیست..
بی تفاوت که چنین است و چنان میچرد در چمن مکر و دغل
میخورد از علف وادی تزویر وریا
کره خر آمده ............ خر خواهد رفت
شاید که همین باید بود.....
چه نصیبی است خردمند فقیر
شاید که همین باید بود
شهر از من چه پر است و اتاقم خالی
چشم این شب بیدار به تکرار به دنبال کسی میگردد
منبع:اینترنت