من فکر می کردم ...
این پست را عینا از وبلاگ دوست عزیزم ستاره برداشته ام. درواقع حرفی بود که مدتی فکرمو به خودش مشغول کرده بود اما به ذهنم نرسیده بود که در موردش چیزی بنویسم ....
بخوانید ...
" شايد برايتان اتفاق افتاده است, گاهي از روي سادگي و ساده انديشي به موضوعات به گونه اي نگاه ميكني اما در اصل موضوعات ديگري در بين هست ...
بارها گفته ام در اين برهه از زمان نميتوان و نبايد ساده انديشيد چون ديگران ساده نمي انديشند .
گاهي ذهنياتت را مجبوري به جاهايي ببري كه عقل جن نميرسد !
مثلا آن روز ...
آنروز من فكر ميكردم او بخاطر خيرخواهي و محبت است كه به من كمك ميكند ! اما دليل ديگري داشت ...
آنروز من فكر ميكردم گفتگو واقعا در مورد كار است . ! اما گفتگو چيز ديگري بود ...
آنروز من فكر ميكردم زمانهاييكه مرا از بعضي كارها منع ميكرد دليلي براي بهبود زندگي من دارد. با اينكه بسيار ميانديشيدم تا دليل موجهي بيابم...! اما در واقع جز منفعت خودش چیز دیگری نبود...
آنروز من فكر ميكردم گريه هايش واقعي است . فكر ميكردم اواگر گريه كند ديگر دنيا به آخر رسيده است .! اما گريه ها همه اشكهاي تمساح بودند ...
آنروز من فكر ميكردم اين سخنان از دوست داشتن واقعي است .! اما مسئله ديگري باعث شده بود كه اين سخنان را رديف كند ...
و ...
واقعا چطور ميتوان به نيات افراد پي برد ؟ آيا ميشود راهي پيدا كرد كه نيتها آشكار شود؟ وقتی که مستقیم به چشمهایت نگاه نمیکنند یا حتی نگاههایشان هم دروغین است ...
چرا گاهي راست گفتن اينقدر برايمان سخت است ؟ اگر ميدانيم حرف يا كار اشتباه است چرا ...؟
اگر ميدانيم نيتمان بد است چرا...؟
چرا بدها را ميخواهيم؟ چرا خوبيها را نخواهيم؟ چرا اين دو روزي كه زندگي ميكنيم . بد زندگي ميكنيم؟ چرا راه درست را نرويم؟ چرا انسان نباشیم؟ وقتی خوشبختی اینقدر نزدیک و در دسترس است چرا از آن فرار میکنیم؟ چرا از عقل در راه صحیح بهره نبریم؟ چرا؟؟؟... "