رهايي ...
سفـر شُروع مي شــود
پياده ميروم.
چرا !
دلم هنوز ساكن است؟!
و جاده اي
پر از سپیدی و نويـد!
پر از
خطوط حاكي از اميـد!
من و
دو چشـم خيس و
باز هــم شمارش
خطوط ممتد سپيد ...
و دور مي شوم چه سرد
از تعلقم به هـر كس و
به هـر كجا .
از تعلقم
به شهر پست بي وفا ...
***
ببين مرا ! *
بـدون انتظــار مو
به دور از انتظار ِ تو ،
زمان چه زود مي رود !
...
دلم تكان مي خورد!
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی ۱۳۸۷ ساعت 19:52 توسط باران
|