سفـر شُروع مي شــود

پياده ميروم.

چرا !

دلم هنوز ساكن است؟!

و جاده اي

پر از سپیدی و نويـد!

پر از

خطوط حاكي از اميـد! 

من و

دو چشـم خيس و

باز هــم شمارش

خطوط ممتد سپيد ... 

و دور مي شوم چه سرد

از تعلقم به هـر كس و

به هـر كجا .

از تعلقم

به شهر پست بي وفا ...

           ***

ببين مرا ! *

بـدون انتظــار مو

به دور از انتظار  ِ تو ،

زمان چه زود مي رود !

...

دلم تكان مي خورد!